یه مشت حرفهای نگفته. . .

مدتی است که نمی نویسی..
نویسنده : هدی خانم - ساعت ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/۱۱
 

حرف هم نمی زنی.

وقتی هم از تو سوال می پرسیم برای جواب ندادن انقدر می خندی و می خندانی که دلدرد می گیریم و اخر فراموش می کنیم که حرف نزدی.

نه اینکه اصلا حرف نزنی!

از خودت نمی گویی..

از دلت نمی گویی..

ولی می بینیم که درد داری چون هرچقدر هم لبانت خندان باشد..

هر چقدر هم صدای خنده ات را دوست داشته باشیم..

وقتی که خیره می شویم..می بینیم..

ان برق کوچک چشمانت را که غم خاصی در ان غرق شده می بینیم.

ان برق کوچک چشمانت که دوست داشتنی نیست چون حرف راستش قلب ادم را به درد می اورد.

بی حوصله و تنبل هم شدی!

دیگر نه عکس می گیری..

نه حرف نگفته ای را می نویسی..

نه تاتر می روی..

نه می خوانی..

نه با بچه های همسایه بالا و پایین می پری..

نه به پارک مورد علاقه ات می روی..

نه دیگر طعم قهوه دیوانه ات می کند..نه از دیوانگی هایت دفاع می کنی..

نه می خواهی باشیم..نه می خواهی که نباشیم..

و ما را گیج می کنی و خودت گیج تر.

اشک هایت هم دیگر خبر نمی دهند!

مادری سر کودکش داد می زند و تو گریه می کنی.پسرک دود می کند تمام غصه هایش را و تو گریه می کنی.کسی می افتد و تو گریه می کنی..

و گریه هایت را دیگر پنهان نمی کنی ولی هق هقهایت را هنوز هم قورت می دهی روی همان بغض های کهنه.

فراموش کار هم که شده ای!

فراموش می کنی با چه کسی باید خوب باشی..با چه کسی نباید بگردی..

دلت برای چه کسی نباید تنگ شود..چه قراری در چه ساعتی داشتی..

حتی فراموش می کنی که باید خیلی ها را فراموش می کردی..

دیگر خیلی هم مرتب نیستی..

خیلی هم رنگ ها تو را به وجد نمی اورد..

بازی ها برایت تازگی ندارند و چهره ها حتی!

چهره هایی که نگاهشان می کنی.. خیلی ساده..بی سر و صدا.. با نگاهی خالی از مفهوم..

و خدا می داند درونت چه می گذرد که قلبت تند می زند.. تند تر از همیشه.

راستی تو چرا انقدر خسته ای؟

چشمانت خسته اند..

و موهایت را که چند روز پیش ساعت دو صبح کوتاه کردی هم خسته بودند..

انگشتانت هم.. حتی برای یک اشاره خسته اند..

و ناخنهایت که ماه هاست رنگیشان ندیده ام..

و دستانت که به هیچ کس نمی بخشیشان..حتی برای چند لحظه.. حتی برای کمک..

خسته اند.

.

.

.

دیگر نمی دانم چه بگویم.

باید بروم.

.

.

الان است که بگویند دخترک دیوانه ساعت هاست روبروی اینه اش نشسته و با خودش حرف می زند!

 


 
comment نظرات ()
 
20
نویسنده : هدی خانم - ساعت ٥:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۳/٢٧
 

بیست و پنج خرداد هزار و سیصد و شصت و هفت تنها چیزی که مرا راضی کرد پا به این دنیا  بگذارم  وجود مادر و پدرم بود و خدا که به انها لبخند می زد.

تولدم مبارک..


 
comment نظرات ()
 
این یک شعر نیست - دو -
نویسنده : هدی خانم - ساعت ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱/٢٥
 

تو فکر می کنی اتاق خوابِ خورشید پشت کوهاست؟

یا چراغِ خیابونا چشمِ ماه رو اذیت می کنه؟

تو فکر می کنی اتوبان هم راهشو گُم می کنه؟

یا که تا بحال شهر زمین خورده باشه؟

 تو فکر می کنی ادم برفی تب هم کرده؟

یا بستنی یخی چندبار عطسه کرده؟ 

تو فکر می کنی بهونه ی من برایِ نوشتن دیوانگی باشه؟

یا دیوانه اونیه که دنبالِ بهونه نمی گرده؟

 تو فکر می کنی تویِ افتاب چندتا درخت زیر سایه خوابیدن؟

یا چندتا ماهی تاحالا از تشنگی مُرده باشن؟

 تو فکر می کنی کودکای اونجا با صدایِ تانگ می خوابن؟

چون جیباشون پُره سنگه خوشحالن؟ 

تو فکر می کنی درِ چندتا اتاق قُفله؟

یا چندتا گنجشک با سَر به پنجره ی بسته خورده؟

 تو فکر می کنی حرفهایِ تازه ی من پوسیده؟

که امشب اسمون زمینُ بوسیده؟ 

تو فکر می کنی سَرَم درد می کنه واسه شعر گفتن؟

که باز ادم فضاییا مهربونیُ از رو زمین بُردن؟

تو فکر می کنی چون امسال نوشتنم نمیاد

لبخند هم تا سالِ دیگه دلِ تَرَک خوردم نمی خواد؟ 

تو فکر می کنی اونایی که نون ندارن

تابحال تو عمرشون شکلات خورده باشن؟

یا برعکس اونا که دیگه  تو جیبشون جایِ اسکناس ندارن

چند بار زیر نور مهتاب به جایِ پول ستاره شمرده باشن؟ 

تو فکر می کنی حالا که تنگ شده دلم

میندازمش زمین و روش راه میرم؟

 تو فکر می کنی جا داره دلم واسه ی بغض؟

که یه نوزاد تو بغلِ مامانش بعدِ تولد مرد؟ 

تو فکر می کنی سکوتُ فریاد می زنم؟

راستش نه! صدامه که در نمیاد ازبس گریه هامُ داد می زنم! 

می خوام این چند خطُ ببخشم

 به کودکایی که عروسک ندارن

که لالایی رو از بَرَن

ولی باز مامانشونُ خواستن

همونا که باباشون شده ستاره

تو اسمون چشمک می زنه اگه بارون نباره! 

می خوام این چند خطُ  ببخشم

به اونا که شهره بازی ارزوشونه

 چون لبخند زدن تو خونه تنها بازیشونه.

 می خوام این چند خطُ  ببخشم

به اونا که اشک تلخ ریختن تو ماهِ شیرینِ عسل

که تو تمامِ زندگیشون به هم نمیذارن مَحَل.

 می خوام این چند خطُ  ببخشم

 به شمایی که گاهی میشید خیلی تنها

برای اروم شدن پناه می برید به خدا 

و در اخر می خوام

چشمامَ..گوشامُ..قلبم و  حتی وجودمُ

ببخشم به هرچی خواسته ی پاکه! 

اما قلمم بذارید باشه.. چون تنها دوامه!


 
comment نظرات ()
 
ممنونم.
نویسنده : هدی خانم - ساعت ۱:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/۱۳
 

صبح از خواب بیدار می شی دو تا مشت اب سرد به صورتت می زنی و خودت رو تو اینه نگاه می کنی و به خودت می گی: امروز روز خوبی خواهد بود.
یه نگاه به لباسای رنگارنگ کمدت می اندازی:
امروز می خوای ابی باشی!سبز باشی!سبز مایل به ابی و ابی مایل به سبز باشی.
قراره بری یه جایی که خیلی وقته دلت هواشو کرده..
به رنگش فکر می کنی..به صداش..به ارامشش: امروز روز دوست داشتنی ای خواهد بود..
یک ساعت بعد:بیلیط گرفتیم.نوشیدنی و خوراکی خریدیم
و موبایلمون رو شارژ کردیم.
به نظر میاد همه چی اماده باشه!
می خندیم.می خندیم و صدای خنده مون تو ایسگاه بزرگ و خالی می پیچه.
اولین صندلیه ازاد توی قطار رو انتخاب می کنیم و می نشینیم.
روزنامه می خونیم و حرف می زنیم
که قطار برای دومین بار نگه میداره:
-''فکر کنم اینجاست.''
-''مطمئنی؟''

-''اره..''
-''نه.''
اره و بالاخره پیاده می شیم.
راست یا چپ؟کجاست مقصدمون؟از کدوم طرف باید بریم؟چرا نقشه نیاوردیم؟
-''فکر کنم اینطرفه.من حسش می کنم.. بوش میاد.نگاه کن چقدر پرنده!''
به طرف راست حرکت می کنیم و بعد از چندصد متر می ایستسم.
قایق ها را می بینم که صف کشیده اند"رسیدیم"!
پاهای برهنه ام را نگاه می کنم که در ماسه ها فرو می روند"رسیدیم"!
خم می شوم و از روی زمین صدف سفیدی را بر می دارم.
شن های رویش را فوت می کنم و کف دستم می گذارم و می گویم :"برای تو."
با لبخند تکه چوب بزرگی را از روی زمین بر می دارد و می گوید:"بیا این هم برای تو."
و صدای انفجار خنده مان ما بین موجها
گم می شود.
روبرویش می ایستیم..
روبروی دریای
فصل زمستان..
به مدت چند ثانیه پلکهایم را روی هم می گذارم.
دستهایم را از جیب های پالتو در می اورم. دیگر سردم نیست.ذره ذره گرم می شوم و داغ!
باد شال ابی روی سرم را دور گردنم می اندازد و دستانم را باز می کنم تا در اغوش بگیرمش.
نفس عمیق می کشم و شش هایم را پر
می کنم از هوایش.
و به خودم می گویم:امروز روز به یاد ماندنی ای خواهد بود...

 

پ.ن: بماند که کفش دراوردن توی اون هوا اصلا فکر خوبی نبود و همه ی چیپس های هدی رو بخشیدم به پرنده های اونجا!
و عمرا دیگه با من بره سفر..
ولی روز خوبی بود!
پ.ن.دو: روز خوب یعنی وقتی به یادش می افتی..خود به خود لبخند روی لبهات بشینه .


 
comment نظرات ()
 
نمی گذشت!
نویسنده : هدی خانم - ساعت ۳:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/۱۳
 


هر چه می خواستم بگذرد و تمام شود..نمی شد..
نمی گذشت!
این چند روز را می گویم که نه نوشتنم می امد و نه لبخندی و نه حتی بغضی.
هرچند بغض همیشه بوده و هست..
با همان طعم تلخش..
که دوست داری پتو را تا روی سرت بکشی و
ان زیر بالشت را در آغوش بگیری و همه خیال کنند تو هنوز خوابی!

 

راستی ان لحظه های بغض تو چه داشتی برای گفتن؟
ان لحظه هایی که هرگز ندیدیشان..

 

حالا دیگر برگشتم !
و برگشتنم پُر است از شکایت و گِله.
برگشتم چون کسی نبود سکوتم را به عهده بگیرد.
همه انگار هستند برای حرف زدن..
من ولی گفتم اگر بنویسم حرفهایی را می نویسم که ناگفته اند.
گفتم که حرفی برای نگفتن دارم.
کیست که بپذیرد سکوتی را که فریاد می زند از ته حنجره؟
کیست که بپذیرد سکوتی را که صدا ندارد و نه حتی کلمهای؟

 

تنها شاید صدای اَذان بود و..
خلوت های نیمه شبانه ام که آرام می کرد دلم را
و چقدر به یادت بودم فرزانه ی مهربان وقتی ماه را می دیدم..
دیگر نمی گویم روحش شاد.
دیگر یقین دارم شاد است..
مادری که از بهشت به تو لبخند میزند.

 

آه عجب آفتابی داشت امروز
برف حتی به احترام آرامشِ زمین دیگر ننشست و
گویی راهش را از همان ابرها به بعد تغییر داد و بر سر تهران فرود امد.

 

 

دستم گزگز می کند و می فهمم چقدر هوای خانه از هوای سرد پارک گرم تر است.
می دانم و باز دستانم را نگاه می کنم و می پُرسم:
اخر چرا انقدر جیغ می کشید؟

خسته ام اما..
می خواهم نخوابم!
قهوه هم نه!
مدتی است دیگر قهوه دوست ندارم..
زودتر از همیشه مرا به خواب می برد و
خوابهایم این روزها انقدر شلوغ بودند که بیدار می شدم تا کمی استراحت کنم.

آه عجب آفتابی داشت امروز !
آفتاب زمستانی سرد.

راستی سلام!
زمستانتان مبارک و چه دلیلی زیباتر از یک فصلِ نو؟


Oh, no, no
          I don't need nobody
                             & I don't fear nobody
                                                  I don't call nobody but U
                                                                             My One & Only
 

 
comment نظرات ()
 
زندگی
نویسنده : هدی خانم - ساعت ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۸/۱٩
 

هووم..

زندگی شاید دل مهربون و ساده ی تُم پسرک باغ لئونارد باشد که هفته ی پیش به من گیر داده بود شال گردنش را به ماهی های قرمز کوچولوی حوض بدهم.

وقتی برایش توضیح دادم که شالش برای ماهی ها خیلی بزرگه و ممکنه خفه شون کنه با غم خاصی رفت در اغوش پدربزرگش نشست که قهوه می نوشید.

 ''- مامی مامی! منم ازینا میخوام! قهوه ی گرم.''

و یا زندگی شاید حوض باغ لئونارد باشد با آن چهارتا ماهی قرمز کوچولو که چند دقیقه ای هست روی آب اومدند..

اُه تم!!

من که گفته بودم ماهی ها قهوه دوست ندارند!

من که گفته بودم اونها سردشون نمی شه!

تو ولی خیلی کوچک هستی برای باور کردن حقیقت ها.. خوشا به حالت..

 

حالا انقدر اشک نریز! فردا می رویم به بازار ماهی قرمز کوچولو می خریم..یک نوع ماهی قرمز کوچولو که سردش نشود..

یا اصلا خودش شال گردن داشته باشد!


 
comment نظرات ()
 
sorry!
نویسنده : هدی خانم - ساعت ٢:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۸/۱٦
 

دستانم با شتاب به طرف سینه ات دویدند

که اشک در چشمان ابیت حلقه زد.

ان لحظه ی سخت و درداور که دلم گرفت

عقلم هرگز به قلبم اجازه ی فکرکردن نداد..

 


 
comment نظرات ()
 
این یک شعر نیست
نویسنده : هدی خانم - ساعت ٩:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۸/٥
 

چند وقتی هست ..

ساعت ده شب

 تو عمق تاریکی و سرما

 روی چمنهای پارک نشستن..

اون هم بعد از بارون و یک عالمه شکلات رو.. 

دوست دارم!


  

چند روزی هست که ازچند ماه گذشته..

رویا همدمم شده و

انگشتان سرد تو غصه ام.


فردا برایت دستکش خواهم خرید!


 
comment نظرات ()
 
**Today I Just Hugged The Life**
نویسنده : هدی خانم - ساعت ٤:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٤/۱٦
 

اشکالی نداره که هوای بیرون طوفانیه.

تا وقتی که درخت بزرگه ی کنار خونه ی ویلایی اقای ویلیامس نشکنه و روی ماشینش خراش نندازه...نه چه عیبی داره؟

ناخن هامو چند هفته ای هست نگرفتم...

نمی دونم شاید چون هر دفعه که می بینمش بهم می گه خال زیر لبتون رو نمیشه فراموش کرد مادمازل و من کلی به پیرمرد همسایمون لبخند می زنم.

راستی دیشب چقدر بارون اومد!

مطمئنم پسر بزرگه ی خانم ربکا سیمسن بی خیال جشن بزرگی که تو خونشونه..تو زیرزمین خونه ی پدریش بوکس تمرین می کنه.

حالا چرا اینو گفتم؟ چرا یاد اون پسره افتادم؟

اخه اونم زیر لبش خال داره اما اینو فقط خودش می دونه و من.

حتی پیرمرد ریزبین طبقه ی همکف اپارتمان ما هم هیچ وقت به خال زیر لبش توجه نکرد!

امروز هفتم ماه هفت سال دوهزار و هفته . . .

گفتن کلی شانس میاره این تاریخ!

واسه همینه که بعد مدتی دارم اینجا می نویسم.شانس ازین بهتر؟؟

حالا چرا اینو می گم؟ چون ماه پیش که با تانیا دخترک پارک مالو حرف می زدم و ارومش می کردم که یه بادکنک که بترکه مهم نیست و قول می دم بعدا خوشگل ترش رو برات بخرم .

همون لحظه هم با خودم فکر می کردم زیباتر از یه بادکنک که دوسش داری و حتی براش اسم گذاشتی کجا می تونه باشه؟

یاد امروز افتادم...یاد این سه تا هفت که چقدر می تونه ادما رو الکی الکی خوش کنه!

راستی باز نیمه شب از خواب پریدم..

اخه صدای تیک تاک ساعت خیلی میره رو اعصابم.اما دیشب صدای قلبم بود که نمیذاشت راحت بخوابم!منم کلی واسه خودم لالایی و شعر خوندم:

**... زار و زار گریه می کردن پریا/مث ابرای باهار گریه می کردن پریا/گیس شون قد کمون رنگ شبق/از کمون بلن ترک/از شبق مشکی ترک/روبروشون تو افق شهر غلامای اسیر/پشت شون سرد و سیا قلعه افسانه پیر...

پریا! گشنه تونه؟ / پریا! تشنه تونه؟ / پریا! خسته شدین؟ / مرغ پر بسه شدین؟ / چیه این های های تون / گریه تون وای وای تون؟**

ساعت دو صبح دوستم از سفرش برگشت و با من تماس گرفت.وقتی پرسیدم همه چی خوب بود گفت اره همه چیز عالی بود جز نامزدم و به خودم گفتم وای نه اینو نگو این خیلی بده .

(پس چرا جرج برنانس می گفت :

The Hell.....is to have not anymore loving)  

بهش گفتم: دوست من ..

Love looks not with the eyes, but with the mind

کلی خندید گفت بابا شکسپیر ! فهمیدم خوابت میاد و خداحافظی کرد و منم فکر کنم تلفن رو قطع کردم.

دختر امروز چقدر همه ی حرفهات یه جوریه؟

 

 I shall never know the truth
nor why...

قصه ما به سر رسید . کلاغه به خونه ش نرسید!

اوه خدای من این کلاغ بدبخت سالهاست که به خونش نرسیده!

نکنه اصلا خونه نداره و قصه گو چون مهربونه میخواد بگه هنوز تو راهه...

هنوز...

تو راه...

تو راه خونش..


این بار بلند تر از افکارم می گویم : سلام.. خدا هست و همه ی شما خوبید.

و این عالیه.


 
comment نظرات ()
 
دلم برایت تنگ شده است...فقط همین.
نویسنده : هدی خانم - ساعت ۱:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٤/٧
 

همین یک سال پیش بود که... پدربزرگم را به خاک اسمان سپردیم.


 
comment نظرات ()