یه مشت حرفهای نگفته. . .

باز یه سال نو...
نویسنده : هدی خانم - ساعت ۸:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱٢/٢۸
 

حرفی نیست جز تبریک سال نو...**با ارزوهای قشنگ**.تا سال دیگه...فعلا.

بوی عیدی

بوی توپ
بوی کاغذ رنگی
بوی تند ماهی دودی وسط سفره ی نو
بوی یاس جا نماز سفره ی مادر بزرگ
...
با اینا زمستون و سر می کنم
با اینا خستگی مو در می کنم
...

 
comment نظرات ()
 
بهار رو دوست دارم...
نویسنده : هدی خانم - ساعت ۳:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱٢/٢٧
 

 بهار رو خیلی دوست دارم...مخصوصا که متولد این فصلم....اما یکی بوی سرکه و یکی دیگه هم دهن ماهیهای تو تنگ خیلی مزاحمن!...دیدین؟دهن ماهیا همیشه اویزونه...**  انگار همیشه ناراحتن .**


 
comment نظرات ()
 
گفتم دیوونتم...گفت نه!کلا تو دیوونه ای.
نویسنده : هدی خانم - ساعت ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱٢/٢٤
 

و تو نگاهت انتها ندارد و انطرف این پنجره ی تیره.چندین جنگ و دعوا یا کشف داروی جدید گزارش و شاید هزاران فیلم عاشقانه نمایش داده می شود.ولی تو...فقط . . .به عنوان استراحت تلویزیونت را روشن کرده ای.همین!

***

تا به امروز عمق شعرهایی که شاعران برای مسافرانشان گفته بودند را حس نمی کردم. و امروز فکر کنم.دلتنگی همانند سطل اب سردی وجودم را لرزاند.

**افسوس او هرگز نمی داند...

***

خودش را بست به ریل قطار و گفت می خوام بمیرم!دیدم خیلی اصرار داره بی خیال شدم... دو دو چی چی دو دو چی چی فقط بهش گفتم فطار نزدیکه یهو داد زد الفرار!!

*** 

پسرک دیگه از تفنگ و پلیس بازی گذشته بود... تکیه می داد به درخت کنار رودخونه و بارها تصویرش را با سنگ ریزه ها بهم می زد...از او حتما بپرس بعدها چه کاره خواهی شد و او جلوی تو خواهد ایستاد استوار و با همان کلمات کودکانه اش خواهد گفت می خواهم اینه بسازم!  ــ اینه؟ ــ اره.اینه به بزرگی اینها که کف رودخانه است! و تو او هر دو سرتان را جلوتر خواهید اورد و وقتی تصویرت را در اب دیدی.    اینه پسرک را خواهی فهمید... اری خواهی فهمید....


 
comment نظرات ()
 
ا خ ر ی ن ر و ز
نویسنده : هدی خانم - ساعت ٧:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱٢/۱٤
 

ته مانده ی فنجان قهوه. . .دود. . .عکس تو. . . و تمام افکارم که به عمق کلمه خداحافظی ...

راستش از این کلمه متنفرم.تمام.

مامانم گفت نگران نباشم.تابستان ما هم می رویم. . .


 
comment نظرات ()
 
همانند فروغ که پری ای را می شناخت. . .
نویسنده : هدی خانم - ساعت ٩:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱٢/۱٢
 

 من هم کودکی را می شناسم با یک سبد ارزوهای کال و مشتی حرف نگفته که او را تا اوج اسمان تخیلاتش می برد... من دخترکی را می شناسم که پیرهن عزا...عزای کودکی ازدست رفته به تن کرده و با ان چشمان درشت و کنجکاوش پی تکه شعری از دل سنگ می گردد.دخترکی که به قول کسی طنز تلخ را اغاز زندگی بزرگیش دانسته ولی همچنان عاشق شکلات است...


 
comment نظرات ()
 
يه بازی اسون . . .
نویسنده : هدی خانم - ساعت ٤:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱٢/٩
 

با دست راستش زد کف دست راستم.بعد با همون دستش زد کف دست چپم.

تازه به نظرش بازی خیلی اسون اومد... ایندفعه محکمتر زد کف دست راستم و بعد که نوبت دست چپم شد...دستم رو کشیدم کنار.این شد که با مخ خورد زمین.


 
comment نظرات ()
 
چرا به من شک می کنی؟من که منم برای تو...
نویسنده : هدی خانم - ساعت ٩:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱٢/٧
 

 وقتی نگاه هست...لبخند و حتی اشک چطور می توانم با سخنانم سکوت که تنها فاصله ی ماست را شکنجه دهم؟


 
comment نظرات ()
 
من آن موجم که آرامش ندارم...
نویسنده : هدی خانم - ساعت ٧:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱٢/۳
 

                                        و ما می خندیم تا ظاهرمان را نجات دهیم.


 
comment نظرات ()
 
لباس مشکی نه. . .
نویسنده : هدی خانم - ساعت ۸:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱٢/٢
 

یه بغض...چندتا قطره اشک...یا شاید به قول یکی فقط  یه سطح شعور برای این چند روز کافیه. 


 
comment نظرات ()