یه مشت حرفهای نگفته. . .

به گمونم هنوز زنده ام...باور کن صدای قلبم را شنیدم!!
نویسنده : هدی خانم - ساعت ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱٠/٢٧
 

هرکدام از نوشته هایم را نفهمیدی...مطمئن باش پُر ازمعنی بودند اما نتوانستم انطور که باید منظورم را برسانم!

                                                                            ــــــــــــــــــــــــــ

سرنوشت برایم از ته نوشت و بارها چرکنویسش را اشتباهی به زندگی ام بخشید. ولی من...هنوز زنده و پایدار و پیروز و امیدوارم!  (هاها دلت بسوزه!!)

                                                                           ـــــــــــــــــــــــــــ

برایش نوشتم:دلم برایت...بقیه اش را که می دانی؟ / سالها بعد جوابم را داد: تنگ شده یا نشده؟باید یکی از این دو باشد؟؟ (من هنوزهم روی حرفم هستم:وقتی حرف از احساسات می شود...دنیا می شود پر از ادمهایِ نفهم!!)

                                                                           ـــــــــــــــــــــــــــ

یک عکس یادگاری/دو خط نوشته/یک بیت شعر/چندتا لبخند یواشکی/یک بوسه/یک چشمک و ... زندگی به همین ها ختم نشده!اما امید به همین ها است که زنده مونده.

                                                                          ــــــــــــــــــــــــــــ

دلیل ظهور من حضور توست./ توهم حتماً دلیل بودنت خیال غیبت من است؟؟(هان؟!هان؟!)

                                                                          ــــــــــــــــــــــــــــ

به سکوت ساکن نیاز دارم!...لطفاً تنهایم بگذارید و برایم کمی شکلات بیاورید./ می خواهم ببخشم.بهتر از گریه است...نه؟!     


 
comment نظرات ()
 
شب های طولانی.
نویسنده : هدی خانم - ساعت ۱۱:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱٠/٢٧
 

یه اهنگ رو زمزمه می کرد:زبونش رو می چسبوند به دندونای جلوش و این کار رو چندبار تکرار می کرد و بعد با انگشتهای باریکش روی سیم گیتار می زد و اهنگی از گیتار... به نظرم خیلی قشنگ بود!چشماش رو می گم!!

ـــــــــــ

باتمام غرورش کناری نشسته بود.با خنده ای به تلخیِ قهوه ای که می نوشید و گفت:باید هر روز فکر کنی اخرین روز زندگیته و کاری رو انجام بدی که خیلی دوست داری.البته شرطش اینه که درست باشه!(فکرکردم او هم دارد با نوشیدنِ قهوه همان کاررا انجام می دهد که می گوید...) از کیفم تکه شکلاتی برداشتم و نشستم کنارش . . .و با لذت ان را خوردم.

ــــــــــــ

ما ادمک های این سرزمین خودمان را با اُمیدهایِ واهیِ هرشبمان...وجود یا وجدانمان را گول می زنیم! تا با این به اصطلاح امیدها و ارزوهای پوچ و دیوانه وار که:بدون او هم می شود زندگی کرد/ یا اگر مرا فراموش کرده چرا من نه؟/یا اینکه با وجود گناهها هم می شود به زندگی ادامه داد/ یا ما خوشبختیم یا خوشبخت تر از ما کسی نیست/ یا چرا نگرانی؟با لاخره عمر روزی به پایان خواهد رسید...

شب های طولانیمان را به روزهای هرچند تکراریمان می رسانیم.


 
comment نظرات ()
 
اونی که می خواست...
نویسنده : هدی خانم - ساعت ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱٠/٢٠
 

ــ بیا این برای تو.

ــ اِ!مرسیی!بازش کنم؟!

ــ اره.

ــ اهان.

ــ چیه؟باز نمی کنی؟ اره می دونم...همینطوریم معلومه چیه.

ــ مممم.بیشتر معلومه اونی که می خواستم نیست!

ــ !!!

(sale no mobarak)

***

ــ همه ی عکس ها قشنگ شدند هدی به جز اونا که تو توشی!

ــ معلومه چون تنها عکسهایی بودن که من نگرفتمشون!!

***

به او گفتم برای اینکه راحت تر تصمیم بگیری باید زاویه ی دیدت رو تغییر بدی و بعد واسش توضیح دادم که:وقتی بینیت رو بچسبونی به تنه ی درخت وسط باغ که از زیبایی های اون باغ لذت نمی بری!باید بری عقب!عقب تر! فقط مواظب باش از پشت نیفتی!!

***

همه چیز در روح زمان ثبت می شود...

-همه چیز؟؟؟

***

-هدی می شه انقدر اینه رو نگاه نکنی؟!

-اینه؟؟نَه نَه!خودم رو نگاه می کنم.

-؟؟!!

***

دوباره اتاقم خالی شد و من دیوانه...صدای ضبطم راکمی بلند می کنم تا کسی تنهایی خندیدنم را نشنود.نورکم چراغ مطالعه به صورتم خورده.تصویرم در اینه ی روبرویم منعکس شده و من اواز می خوانم.../هیچکس نبود تا بگوید هرگز اینکار را تکرار نکنم/.

-هدی!چرا اینه ات شکسته؟!

-هان؟مال من؟امممم...فکر کنم صدای ضبط زیاد بوده...

-؟!؟!؟!؟!

***

 اگه رفتی.پس چشمان منتظر من چرا؟؟...چه زود دیر می شه!


 
comment نظرات ()
 
دعا کنید خوب شه!این یه خواهشه...
نویسنده : هدی خانم - ساعت ٢:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱٠/۱٠
 

راحت نمیتونم نفس بکشم ولی سعی می کنم اروم باشم...گلوم هم بغضها رو دیگه تحمل نداره و یه جورایی داره منفجر می شه!

دیگه نمیتونم بنویسم...نمی دونم چی بنویسم ...اما بهم گفتن خدا کمک می کنه منم ایمان دارم و امید.

مونده...دعای شماها...

ويرايش= pedrarbozorgam behtar shodeh...kheili khoshhalam...az hameye unayi ke iman dashtan o 2a kardan...mamnunam


 
comment نظرات ()
 
راستی چرا۱...۲...؟؟؟
نویسنده : هدی خانم - ساعت ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱٠/٧
 

۱.همه خوشحال بودند و می رقصیدند.بوی عطر و دود سیگار و غذا حالم را بهم نمیزد!بوی گَنده مرده بود...بوی ایمان مرده!   شاید هم زنده ولی کپک زده.

۲.حق داشت!شاید من زیاد بزرگش کرده بودم...اگرواقعا غمگینم که گریه نباید کرد...تا حرمت غصه ازبین نرود!

ــــــــ

ا.دوست دارم ها همانند کاغذدیواری اتاقت تکراری می شوند و تو هنوز هم خوش خیالی.../ راستی چرا ثابت کردی که خوب نیستی؟این صداقتت رو نشون می داد یا پستی تو رو؟

۲.کمکم می کنی؟کمکم می کنی هرچه دیرتر به تو برسم؟! من می خوام لحظه لحظه ای که دنبال خوشبختی هستم رو با تمام وجود حس کنم.


 
comment نظرات ()
 
حرفهای نگفته شده ولی نوشته شده.
نویسنده : هدی خانم - ساعت ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱٠/٧
 

نشسته بودم جلوی تمام کاغذهای نیمه سیاهم .جلوی تمام حرفهای نگفته شده ولی نوشته شده...و فکر می کنم.نه به نوشته ها...به کاغذهایی که روزی سفید بودند!

جایی خوانده بودم*عمر کاغذ سپید با هرکلمه ای که می نویسی کوتاه می شود.* و چه شرمگین شدم .من چه خودخواهم!که برای دل می نویسم و همچنان می کشم.ایا قاتلم من که می گیرم سپیدی را از صفحه های دفترم؟!

ــــــ

تمام قصه ها با این جمله شروع می شه:*یکی بود یکی نبود*  قصه ی من هم همینطور.. .یه زندگی بود.یه نگاه.یه دل کوچک.شاید یه دیدجدید به دنیا. با وجود اشکهایم فکرکردم دیگه نمی بینم!ولی...نوشتن به من زبان جدیدی رو اموخت...حرف زدن فقط با دل یا ازدل.


 
comment نظرات ()
 
حتی نگاهمم نمی کرد.
نویسنده : هدی خانم - ساعت ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱٠/٧
 

بوی قهوه ی تلخ.بوی تند ادکلن مردانه.بوی دود سیگار.بوی لباسهای نو.بوی واکس کفش و بوی...پول! خواستم بالا بیارم ولی منتظر ماندم. با تمام غرورش همه ی دندونای سفیدش رو ردیف کرده بود و می خندید!حتی نگاهمم نمی کرد.فکرکردم شاید مفت با چشمهایش حاظرنباشد کسی را نگاه کند! با حرکت سرش موهاش رو عقب انداخت و لحظه ای به چشمانم نگاهی انداخت و گفت من چه کسی رو دوست دارم؟؟من؟؟ . . .سوال خوبیه!خودم رو! 

همین!به همین سادگی نشان داد تمام وجودش الوده شده به زهری به نام **خودخواهی**

 


 
comment نظرات ()
 
مادرم گفت می بینی به همین راحتی ...!
نویسنده : هدی خانم - ساعت ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱٠/٥
 

همه ی خاطره ها شدند عکس...

انقدر زیاد که البوم عکس را فراموش کردیم و به ما گفتند سی دی بزنیم...امدیم رایت کنیم...فرمات کردند و عکسها با یک چشم بهم زدن ازبين رفتند...

حیف!

 


 
comment نظرات ()