یه مشت حرفهای نگفته. . .

سال نو
نویسنده : هدی خانم - ساعت ۳:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱٢/٢۸
 

خواهرکوچیکم اسم ماهی سفره مون رو گذاشته Nemo (همون ماهیِ تو اون کارتون)ِ.اومده می گه چراغو خواموش نکنینا نِمو از تاریکی می ترسه!!

همه خندیدیم و به همین سادگی عید شد...

 سال نو همه پیشاپیش مبارک!

 


 
comment نظرات ()
 
دنیا چه زیباست...
نویسنده : هدی خانم - ساعت ۱:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱٢/٢٢
 


حقیقت لُخت شد و تو ظاهر زیبایش را که روی تنش سُر می خورد با نگاه مظلومت دنبال کردی.حالا دگر پشیمانی بَس است!چشمانت را باز کن و ببین:دنیا چه زیباست./دنیا زیباست؟/دنیا زیباست!...


 
comment نظرات ()
 
بوسه از لبی را می خواهم که با تمام وجود مرا صدا بزند.
نویسنده : هدی خانم - ساعت ۱٠:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱٢/٢۱
 

تکرار خطا و تجربه ی پی در پی سهم من است؟ / چندبار ببخشم؟...دیگر بَس است!

***

هرازگاهی کلبه ی خاطره هایمان را گردگیری می کنم. نه به معنای حذف کردنِ تک تک لحظه های باهممان.به معنی دوباره جان بخشیدنشان.

***

موسیقی نمی خواهم!سکوت بهتر است. قهوه و شکلات نمی خواهم! بغض کافی است. امشبم را می نامم شب بی خوابی و صدای تو برای صدمین بار در گوشم می پیچد که: دیگر تمام.

***

با خنجر سکوتش زخمی ام کرد.با نگاهش سنگسارم کرد و با خنده ی تلخش خفه ام کرد.

اینطوری نمی شه!لطفا برایمان کاغذ قلمی بیاورید:ما می خواهیم باهم گفتگو کنیم!

***

من.روزی.تقاص این دل شکسته را از وجودِ سرد و دل سنگت خواهم گرفت!! . . . نه.مهربانتر از این حرفها هستم.

 


 
comment نظرات ()
 
حالم یه چیزی مابین چی شد و درجوابش: خودم هم نفهمیدم.بی خیال.
نویسنده : هدی خانم - ساعت ٧:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱٢/۱٥
 

همینطور داشتم با نگاهم راهِ دستش رو که به من نزدیک می شد دنبال می کردم.یک دفعه صدای برخوردش به صورتم تویِ گوشم پیچید./دستم بی اختیار به طرف بینی ام رفت و سعی کردم به خونی که دیدم فکر نکنم و حواسم رو روی اتفاقی که افتاده جمع کنم./زمان انگار متوقف شد و دوباره این صحنه توی ذهنم از اول تا اخر تکرار شد و بعد که ارام تر شدم به قبل از این حرکتش فکر کردم.راستی حرفم انقدرعصبانی اش کرده بود؟!

*من فقط گفتم:تو بی وفایی.همین!(با این حرکتش خواست با وفایی اش رو ثابت کنه؟)

**یا:حیف که یادم نمیاد چی گفتم!

 


 
comment نظرات ()
 
فعلا کاری نداری؟!بغض لعنتیم را می خواهم تنها بگریم. تا بعد!
نویسنده : هدی خانم - ساعت ۳:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱٢/۱٠
 

_ بِپُرس!
_(...)
_سوال قشنگیه!حالا جوابش رو بده.
_(!!!)

گفتی به تو بگویم هنوز هم دوستدارتم. من هم گفتم:دروغگو دشمن خدا است!
***
چرا سرم داد می زنی؟ فراموش کردی که من طلبکارم؟ / حالا همه چیز پاک!لطفا از اول!
***
هی نگران چی هستی؟؟ تو این دلی که برای تو تنگ شده جا برای نگاه هیچ کس دیگری نیست.
***
اگر نویسنده ی قصه مان خودم بودم: تو شکلاتی بودی با طعم قهوه که در دهان اب می شد. انوقت دوستداشتنی می شدی و من... خوشبخت!

 
comment نظرات ()
 
می ترسم از نگاهی که من با شوق در انتظارش بودم ولی او غریب و توخالی باشد!
نویسنده : هدی خانم - ساعت ٧:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱٢/٦
 

هی فلانی! حداقل صدایم بزن که خوش باشم اسمم را فراموش نکردی!
***
نگو از اول هم راهمون از هم جدا بود.انقدرها هم بچه نیستم! پس چرا به هم برخوردیم؟هان؟!
***
دیدی؟دیدی چند روز دیگه اومدنت به هرگز نیومدنت تبدیل شد؟ دیدی چه زود زدی زیر قولت؟ . . .ولی من دیدم و نفهمیدم چه طور دلت اومد!
***
بیا و با دستت غبار انتظار را از روی شیشه ی دلم پس بزن. احوالپرسی رو بی خیال! جواب سوالم رو بده: تاحالا کجا بودی؟!
***
برای امروز بَس است!می ترسم بگوید این یک مُشت حرفهای نگفته ات را هم تا اَبَد نگفته نگه دار!!


 
comment نظرات ()