یه مشت حرفهای نگفته. . .

تابستون هم شروع شد...از همه ی سالها امسال گرمتره بلزیک...
نویسنده : هدی خانم - ساعت ٦:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۳/۳۱
 

اخی...یادش بخیر:

وای دارم اتیش می گیرم (خدا نکنه)  . . . دیگه از غصه و غم دلم می خواد بميرم. . .وای اگه برگرده پیشم (اگه برگرده)  . . . براش پروانه میشم (ممکنه)...


 
comment نظرات ()
 
ت و ل د . . .
نویسنده : هدی خانم - ساعت ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۳/٢٥
 

می گویند متولد دوازده و بیست دقیقه ی ظهر بیست و پنجم ماه گرم خرداد در فصل زیبای بهار...عاشق خدا.خانواده اش...گل رز...نوشتن و رنگها است بی تفاوت به حرفهایی که ممکن است در نبودش بزنند.شیفته ی قدم زدن در تاریکی شب...سکوت و دریا...دلباخته ی انها که می فهمندش با ذهنی پر از حرفهای نگفته...طرحهای نکشیده شده و درسهایی که از زندگی اموخته. . .

کنج دلش مال اوست که هرگز دوستش نداشت...

از تراس خانه بی نهایت لذت می برد...مخصوصا وقتی پای برهنه ایستاده وغروب را تماشا می کند.خودخواه...رک و متنفر از به زبان اوردن کلمه ی ببخشید.دوست دارد برقصد...بخندد و بگرید بدون هیچ دلیلی و فریاد بزند دوستت دارم بدون هیچ اتباتی...   **نامش را هدی گذاشتند**و امروز بر خلاف میلش باز یک سال بزرگتر شد.


 
comment نظرات ()
 
با تمام وجود حس می کنم . . .
نویسنده : هدی خانم - ساعت ۳:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۳/٢۳
 

دستم رو گذاشته بودم زیر چونه ام که گفت:موهات رو از جلوی چشمات کنار نمیزنی؟ من فقط خنده هات رو گهگداری می بینم...زیبا می خندی...

یاد جمله ای افتادم:فقط کسانی که زیاد گریه می کنند.می تونن قدر قشنگیای زندگی رو بدونن و خوب بخندن! (Oriana Falloci:letter to child never born)

با دستم موهایم را کنار زدم.چشمانم خیس شده بود از بغض های دل تنگم و او پشیمان از خواسته اش سرش رو پایین انداخت.

**چند وقتی هست معنی کلمه ی دلتنگی رو خوب حس می کنم.


 
comment نظرات ()
 
ان روزهای چایی شیرین و خاله بازی به جای قهوه ی تلخ و هر شب تا سحر بیداری...
نویسنده : هدی خانم - ساعت ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۳/۱۸
 

البته می دونم مهم نیست. ولی:((انقدر افکار همه مشغول بیست وهفت خرداد شده که به طور کلی فراموش کرده اند دو روز قبل از این تاریخ  او  به دنیا امد)).

دلم برای باورهای بچه گانه ام.برای خودم تنگ شده... دلم برای ان روزها تنگ شده:ان روزها که دل کوچکم فقط بیقراره بازی های کودکانه بود...ان روزها که دلتنگی و انتظار مفهوم خاصی نداشت...دلم دروغ رو نمی شناخت و بی وفایی رو باور نداشت.ان روزها که واسه بلند خندیدن دلم دلیل نمی خواست...اسمون دوستیم یه عالمه ستاره داشت.دلم برای ان روزها تنگ شده...ان روزهای هرچند کمرنگ ولی اشنا...دور ولی زیبا.


 
comment نظرات ()
 
امتحانا که تموم شد میام.خودکشی نکنید...دپرس هم نشید....
نویسنده : هدی خانم - ساعت ٦:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۳/۱۳
 

_ چند وقت می خوام ننویسم...منظورم اینجاست بیشتر.

_ بهتر!

(و کوله بار بزرگ امید و تلاشم را بسته ام...برای سفری هر چند کوتاه...)

***

اگر من جای او بودم!!!!!. . .واقعا عجب صبری خدا دارد. . .

***

ایندفعه خودخواهیم رو می گذارم کنار...برعکس همیشه که قایمشان می کردم....هر چه ستاره ی ارزوی موفقیت و خوشبختی دارم...(همانهایی که مامان بزرگ می گفت) را تقدیمتان می کنم. 

***

با تمام وجود برای خودم متاسفم...یاد حرفش افتادم.

:هر وقت نیاز به کمک داری یاد ايمانت می افتی.

***

گفت درباره ی او بنویسم.خندیدم.انقدر که اشک از چشمانم امد...اخر من فقط درباره ی او می نویسم!

 


 
comment نظرات ()
 
حالا که فکر می کنم خداحافظی به سختیه سلامی که در انتظارمه نیست...
نویسنده : هدی خانم - ساعت ٦:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۳/٤
 

شما فکر می کنید...(حدود 60سال پیش از تولدم) وقتی زن احمد شاه خودش را به دیوانه گی زده بود و ایراندخت با ان چشمان درشتش به پدر خیره شده بود...شاه به چه می اندیشید؟

*هدی باز فیلم دیدی؟

(تماشا کردن تلویزیون یه زمانی یه جور تفریح بود):

کانال۱ اخبار: درباره ی جنگ در عراق.کانال۲ اخبار: درباره ی جنگ فلسطین.کانال۳ اخبار قسمت حادته ها:سیل...کانال۴ اخبار:دخترای فراری امسال دوبرابر پارسال شدند.کانال۵ اخبار ورزشی: یکی از بازیگران با داور درگیر شده.کانال۶ اخبارپزشکی: aids...سرطان و بقیه بیماریهای نا علاج. کانال۷ فیلم پلیسی: هنوز 1دقیقه نگذشته 6نفر مردند حالا 2ساعت فیلم ببین که قاتل کیه.کانال۸ برنامه کودک:ادم فضایی ها به زمین حمله کردند.کانال۹ برنامه کودک:جنگ سگها و گربه ها.کانال۱۰ برنامه ی خانواده:طرز تهیه حلوا به مناسبت ختم و عزا.کانال۱۱ برنامه علمی:طرز ساخت بمب (...)

*اینجور مواقع تلویزیون رو خاموش می کنم .می خوام صد سال سیاه تفریح نکنم.

                                    ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

تو هم همانند او که می گفت؛ شبی به قصه ام گوش می دهی و انگار نه انگار. . .(امیر هوشنگ ابتهاج:امشب به قصه دل من گوش می کنی  فردا مرا چو قصه فراموش می کنی).


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : هدی خانم - ساعت ٧:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۳/٢
 

  تقصیر من نبود
                      که با این همه ...
با این همه امید قبولی
                             در امتحان ساده تو رد شدم
اصلا نه تو، نه من!
                      تقصیر هیچ کس نیست
از خوبی تو بود
                  که من
                           بد شدم!

" قیصر امین پور "


 
comment نظرات ()