یه مشت حرفهای نگفته. . .

به قول او* نوشتم که گریه نکنم.(سودابه شیرانیان).
نویسنده : هدی خانم - ساعت ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٧/٢۸
 

اون یادگاری ها رو نمی گم. هر چی خاطره داشتیم رو می گم. بذارشون تو یه جعبه و اسمش رو بذار*قلب*.یه ذره ام از اون اکلیلای *اعتماد و عشق* بپاش روشون.بعد در جعبه رو ببند اسم این کار رو بذار *راز*.کلید رو هم قورت بده. وقتی تو گلوت گیر کرد صداش کن *بغض*.

حالا چشمات رو ببند. می فهمی چی می گم؟ . . .من دنبال همینا هستم.اه...ای کاش دلم درد نمی گرفت.اون دلی که گشنشه نه...اونی که تو قفسه ی سینه است...اون رو می گم.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــ

ایا تابحال چشیده ای مزه ی نعنایی عشق را؟  ایا تابحال حس کرده ای بازوان یک اشنا را؟ ایا تا بحال در اغوش گرفته ای تا همیشه در رویا؟  وقتی با غرور می خندم از چشمانم ایا می ترسی؟ با دود چه؟ با دود چه می کنی وقتی از غصه خودت را در ان گم می کنی...محو می شوی.ولی با هرچه سعیت...تو همیشه پیدایی. راستی  می دانی تخیلاتت کشنده تر از زهرند؟ /حتی اگر ندانی. . . من همچنان می پرستمت.

ــــــــــــــــــــــــــــــــ

اوهوم خیلی چیزا سر جای خودش نیست. . .اونی که دوسش داری هنوز یاد یکی دیگه است/اونی که بهش اعتماد داری خیلی وقته بهت دروغ می گه/اونی که خستت می کنه بی نهایت قبولت داره/اونی که تولدش دعوتت می کنه واسه روز مرگش روزشماری می کنی/اونی که مرده. ای کاش یه روز جشن تولد می گرفت/اونی که علاقه ی تو واسش مهم نیست برات ارزش داره/اونی که همیشه می خوای ببینیش خودش اصراری به دیدنت نداره/اونی که می خندونتت برات عزیز نیست/اونی که گریه ات رو در میاره دوسش داری/اونی که اشکات رو پاک می کنه برات تکراری شده/اونی که می فهمیش هیچوقت درکت نمی کنه. ولی همیشه در کنارته...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

هدی باور کن مطمئن بودم داره نگام می کنه.اونقدر که به خودم اجازه دادم روم رو برگردونم و نگاهش کنم.اما...اما اون چشماش رو بسته بود! فکرکنم تو اتوبوس خوابش برده بود!!

 


 
comment نظرات ()
 
بگذارید ازاد باشم.
نویسنده : هدی خانم - ساعت ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٧/٢۸
 

ازادی مگر چیست جز پذیرفتن شخصی که هستم؟


 
comment نظرات ()
 
من از نهايت تاريکی و از نهايت شب حرف می زنم...
نویسنده : هدی خانم - ساعت ٦:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٧/٢٠
 

این جهان پر از حرکت صدای پاهای مردمیست که هنگامی که تو را می بوسند طناب دار تو را می بافند.

                                                                                                                                                                             ** فروغ **


 
comment نظرات ()
 
با تمام وجود.لمس کردن یک حس. مابین دستان را می پرستم. امتحان کنید/.
نویسنده : هدی خانم - ساعت ٧:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٧/۱۱
 

باور کنید.

باور کنید به نظر او عشق مضحک ترین احساس بشر بود.

یه چیزی تو مایه های مرگ...نفرت و بی نهایت چندش اور.

خنده ام میگیرد.حالا خود او . . .

**

ایندفعه سکوت کرد.انگار او هم فهمیده بود بیشتر دوباره و دوباره تجربه کردن را دوست داشتم تا عبرت گرفتن از تجربه های قبلی.

**

چند عکس فوری با ختده کنج لبم که یعنی من هستم.چند خط احوالپرسی.یه بیت شعر همیشگی...و همه را در پاکت جا دادن. ادرس = از من به تو.

فقط همین کافی بود که باز دروغ بگویم که بدون تو هم خوشم.    . . .  تو باور؟؟

**

 راستی...کلمه ی بی اراده واقعا شما را یاد چه می اندازد؟


 
comment نظرات ()
 
...
نویسنده : هدی خانم - ساعت ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٧/٧
 
- مامان آدم بد يعنی چی؟
- يعنی وقتی کسی کار خوبی انجام نميده...اونوقت بزرگترها عصبانی ميشن.
- مثه وقتی رو ديوار نقاشی کشيدم و با بابا دعوام کردين ؟
- نه مامان جون. آدم بد وقتی کارش خيلی بده که اينو بدونه و بازم انجامش بده. ولی  خوشگلم تو که نمی دونستی . می دونستی ؟ 
- نه مامانی. تازشم...اصنم اين کارو ديگه نکردم. (...) ماماني؟
- جونم؟
- آدم بد ها هميشه بزرگن؟
- آره مامان. آدم بدای واقعی بزرگن. بچه ها پاکن. اونا هيچ وقت بد نميشن.
- يعنی چی ؟ يعنی از ميز تلويزيونم بزرگتر؟؟
- آره مامان جون. خيلی بزرگتر.
 
  ****************
- مامانی. خدا خيلی بزرگه؟
- آره مامان جون. خيلی.
- حتی بزرگتر از بابا؟
- آره عزيزم. بزرگتر از بابا.
- پس يعنی قده کوهاست؟
- نه مامان ٬ بزرگتر . خدا خودش کوه هارو آفريده.
- يعنی خدا اونارو ساخته؟ مثه وقتی با بابا کنار دريا با شن قلعه ساختيم ؟
- آره مامان جون.
- آهان. مامانی فهميدم. خدا قد آسموناس؟
- حتی بزرگتره دخترم.
- وای مامان خدا اگه انقدر بزرگه چه جوری مارو ميتونه ببينه پس؟ يعنی ما ميشيم مثه مورچه؟ مثه وقتی از هواپيما پاينو نگاه ميکنيم ؟
- آره مامان...آره.

 
comment نظرات ()