یه مشت حرفهای نگفته. . .

ديروز...
نویسنده : هدی خانم - ساعت ۱:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱/٢٦
 

ای یه ذره بارون میومد...اما تو ماشین هوا دم کرده بود! عینک افتابیمو برداشتم و پنجره رو کمی پایین کشیدم.صندلی رو به حالت اولش برگردوندم که شروع کردم به سرفه کردن!

 حسام* بهم یه دستمال داد تا جلوی دهنم بگیرم.دستمال قرمز شد!زنی که از کنار ماشین می گذشت دستمال خونیم رو دید.سرش رو تکون داد.مثل اینکه بخواد با تکون دادن سرش دلسوزیشو نشون بده!!با غم خاصی تو چشام نگاه کرد.من و حسام ولی خندیدیم!

چند دقیقه پیشش دندونای عقلمو کشیده بودم و دهنم پره خون بود!

*برادرم پس فردا 13سالش میشه.


 
comment نظرات ()
 
بی حوصله....
نویسنده : هدی خانم - ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱/٢٥
 


این یک اپدایت جدید است...تو باور؟!


 
comment نظرات ()
 
حقی که!!
نویسنده : هدی خانم - ساعت ۸:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱/۱۱
 

و من مُردم ومُردم و بارها مُرده ام. باز بگو صدای قلبم را شنیده ای! دیگر از این هم مسخره تر؟!

***

چرا سرم داد می زنی؟! فراموش کردی من طلبکارم؟! حالا همه چیز پاک.لطفا از اول!!

***

_ دوست به انگلیسی چی می شه؟

_ Dust می شه گردو غبار!


 
comment نظرات ()
 
گفت: به عقیده ی من بزرگترین گناه پشیمانی است.بعد ادامه داد:حیف!!
نویسنده : هدی خانم - ساعت ۸:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱/۱۱
 

_ببین...

_هان؟ !چرا؟ از کجا؟ برای چی؟ چندتا؟ تا کی؟ تا کجا؟ 

_چی؟؟؟اول بذار حرفم رو بزنم!...خواستم بگم:دوستت دارم.

_هان؟! چرا؟ از کجا؟...

****

با فکر اینکه تا همیشه کودک خواهم ماند.بزرگ شدم.

 به همین سادگی کودکیم زود گذشت و از حال چیزی نفهمیدم!


 
comment نظرات ()
 
قبولش کن!
نویسنده : هدی خانم - ساعت ٧:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱/۱۱
 

هرچه می شنیدم یاور نمی کردم.

بعد هم هرچه دیدم نخواستم بپذیرم.

ولی تو! هر چه می شود بگذار بشود و قبولش کن!

***

امدم بگویم نمی بخشمت خنده ام گرفت.

 اخر چه فرقی می کند وقتی دیگر تو نیستی؟!


 
comment نظرات ()
 
اینطوریه!
نویسنده : هدی خانم - ساعت ٦:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱/٧
 

به ترتیب انگشت اشاره ی دست راستش را روی شصت دست چپش و انگشت اشاره ی دست چپش را روی شصت راستش گذاشت.

مربعی ساخت و جلوی چشمش اورد و گفت: اینطوریه! ساده.چهارگوش و بی تنوع!


 
comment نظرات ()
 
صندلی چرخدار
نویسنده : هدی خانم - ساعت ٥:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱/٧
 

سرش داد زد:بلند شو اگه دوستم داری!

*(انگار هرگز معنی صندلی چرخدارش را نفهمیده بود.)


 
comment نظرات ()
 
من؟؟
نویسنده : هدی خانم - ساعت ٥:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱/٧
 

برایم پشت بامِ بلندی بیاورید.می خواهم ستاره بچینم./برایم پرنده ای بیاورید بدون قفس.می خواهم رهایی ببینم./و برایم کلیدی بسازید.من اسیرم.من اسیرم.


 
comment نظرات ()
 
بوی عیدی...بوی توپ...بوی کاغذ رنگی...بوی تند ماهی دودی وسط سفره ی نو
نویسنده : هدی خانم - ساعت ۸:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱/۱
 

خورشید پلکهایش را روی هم گذاشت و اسمان پیراهن مشکی پراز ستازه اش را به تن کرد.زِ ان پس: چراغ خوابش را روشن کرد و ان را ماه نامید.این شد که خداوند *شَب* را افرید.


 
comment نظرات ()