یه مشت حرفهای نگفته. . .

بازی شب یلدا یا شبهای بعدش؟؟؟؟
نویسنده : هدی خانم - ساعت ۱٠:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/٢۸
 
*

پنج سالگیم پسر یکی از مهمونامون که هم سنم بود رو به خاطره به هم ریختن وسایلام وپرت کردن عروسکم... بدجور وشگون گرفتم.به مامان باباش هم توضیح دادم که گریه اش الکیه!

**دختر فوق العاده فوضولی هستم.به اندازه ای که تولد هفت سالگیم همه ی خونه رو زیرورو کردم تا کادوم رو پیدا کنم.بازش کردم.کادو رو دیدم و دوباره بهش چسب زدم. این کار سالها ادامه داشت!

***همیشه ازینکه مامان بابام بهترینن خوشحالم.اما هیچوقت نتونستم به خودشون اینو بگم!

****از برنامه ریزی می ترسم چون همیشه توش شکست خوردم یا نصفه نیمه رهاش کردم اینه که به دوستیم با کسی که برای شش سال اینده ش هم برنامه داشت ادامه ندادم.

***** روحیه ی خیلی حساسی دارم.هنوزه هنوزه هم با یه برنامه کودکی که اخرش بد تموم شه اشک تو چشمام جمع می شه اما همیشه عکسش رو نشون می دم.

هیچوقت از خودم بودن/از روراست بودن/از سلیقه ام و انتخاباتاتم خجالت نکشیدم!

ولی از پشیمون شدن وحشت دارم و از دورویی/تهمت و دروغ متنفرم!

.

.

.

گفت اگه لج کنم تلاش فایده ای نداره...پس سعی نکن!!!


 
comment نظرات ()
 
کلاس ریلکسیشن:
نویسنده : هدی خانم - ساعت ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/٢۸
 

 


اهنگ گوش کنید./چشماتون رو ببندید./به هیچی فکر نکنید.

هدی لبت رو گاز نگیر!

شما توی یه حباب هستید به رنگ دلبخواهتون./نفس عمیق بکشید.فقط به خودتون فکر کنید.هیچ کس اهمیتی نداره.

هدی دستت رو مشت نکن!!بذار ازاد باشه!

خاطراتتون رو مرور کنید...

هدی گریه می کنی؟هدی؟کجا؟!!


 
comment نظرات ()
 
یه روزهایی هست...
نویسنده : هدی خانم - ساعت ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/٢۸
 

 



یه روزهایی هست...از خواب که بیدار می شوم احساس می کنم در خونم هستی.

یه روزهایی هم هست انقدر سرم شلوغ است که دیگر وقت فکر کردن به مواد تشکیل دهنده ی خونم را ندارم.

 و

یه شبهایی هم هست...

می خوام برات بنویسم اما پاک می کنم و می خوام باهات حرف بزنم به خودم می گم شاید خواب باشی واز خستگیه این شاید ها خواب مرا می برد.

تو هم فکر می کنی به یادت نیستم.


 
comment نظرات ()
 
اروم بود.
نویسنده : هدی خانم - ساعت ۱٠:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/٢۸
 

از مطب دکتر بیرون اومدیم.

سر هر دومون پایین بود و قدم می زدیم.

سخت مشغول افکارش بود.

گفتم بگو

-میدونی هدی..نباید با این چیزا به زندگی انقدر نا امید شی.خیلیا خیلی بیشتراز این درد دارن...

دستم رو گرفت وبا چشمهای ترش به چشمام خیره شد و اهسته گفت :

قوی باش.من باهاتم.


 
comment نظرات ()
 
در دوردست ها ...
نویسنده : هدی خانم - ساعت ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/٢۸
 



در دوردست ها مهتاب باز روشنایی را هدیه داد به چراغ ها.

که ندانستند

که نخواستند بدانند چرا و 

اینگونه شد که تاریکی را بخشید به شهر.

دخترک گم شد.

پسرک بویید.

دخترک زن شد.

صدایش پیچید.

پیرمرد ندید.

پیرمرد شنید.

پیرمرد افتاد.

پسرک دوید.

نانش را دزدید.

دیگر سکوت نبود.

همه چیز تمام شده بود.

دانستم باطن پیچیده است و تلخ هنگام تاریکی

و

زندگی زیباست تنها به شرط روز...افسوس.

.

.

.

در دوردست ها چراغ ها باز روشنایی را هدیه دادند به شهر.

 


 
comment نظرات ()
 
همه چی زیباست.
نویسنده : هدی خانم - ساعت ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/٢۸
 

ارام کنارم می نشینی.

سرم را روی شانه ات می گذارم.

احساس می کنم نفس هایت تند می شود.

سرم را برمی دارم و با نگاهم می پرسم:

من گناه کردم؟؟


 
comment نظرات ()
 
roya
نویسنده : هدی خانم - ساعت ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/٧
 


As I sat with the people in heaven
I heard the stories of a thousand lives
Everyone mentioned that life flies by
Both its good days and its bad days
What a pity, like a dream, life flies by
The mirage of life ends while searching for water
I was running after my thoughts, until I woke up
I have brought news of all that I saw
I'll whisper in your ear all that I heard
So, here is my message to all lovers
Nobody has ever died from saying I Love You

ziba shirazi


 
comment نظرات ()
 
و این زمینی ها چه موجودات عجیب و پیچیده ای هستند.
نویسنده : هدی خانم - ساعت ٥:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/٥
 

حتی موقع ورود به دنیای خود می گریند.

همدیگر را ناگه دوست دارند و
به همین سرعت از هم متنفر می شوند.

به هم اعتماد و بیشترشان به هم شک دارند.

هدیه می دهند و در عین حال از هم می دزدند.

چه زیبا همدیگر را می بوسند و

چه راحت به دار می اویزند...

...زود تمام می شود زندگی مضحک و پوشالیشان!


 
comment نظرات ()
 
و با بدبینی و نفرت تمام باورها و حتی ارزوهایم کپک زدند...
نویسنده : هدی خانم - ساعت ٥:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/٥
 

**به نام خداوندی که پاکی و صداقت را به ما اموخت و ما سواد یادگیریش را هرگز نداشتیم**

 
 


 
comment نظرات ()