یه مشت حرفهای نگفته. . .

و خواهش های مکررم سخت می شوندو درد می اورند دل کوچکم را.
نویسنده : هدی خانم - ساعت ٩:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/۱٦
 


هرگاه بندگان من از تو درباره ی من پرسیدند بگو که من نزدیکم.

**بقره صد و هشتاد و شش** 



 
comment نظرات ()
 
بهانه
نویسنده : هدی خانم - ساعت ٩:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/۱٦
 
ساعت دو نیمه شب است.

از رختخواب گرمم بیرون می ایم.

پاهای برهنه را روی زمین سرد اشپزخانه می گذارم.

چشمهای نیمه بازم دنبال در یخچال می گردند.

دستهای خسته ام در یخچال را باز می کنند و ..شکلاتی.

 

ساعت دو نیمه شب است و شکلات بهترین بهانه برای بیدار شدن.


 
comment نظرات ()
 
''دلتنگم'' نقطه
نویسنده : هدی خانم - ساعت ٩:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/۱٦
 

 


دلتنگم.دلتنگ لحظه لحظه هایمان که وجود ندارند و نداشتند.

 

دلتنگ دستهایت که هرگز لمسشان نکردم ولی...حسشان اه...مثل شانه هایت.


 


 
comment نظرات ()
 
حرف
نویسنده : هدی خانم - ساعت ٥:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/٦
 

 


حرف "دوست" که می شود.

تنها دوست و نه بیشتر.

یاد شاخه ی گندم و گل سرخ و سیب به سرم می زند.

تنها "شاخه".

تنها "سرخ".

تنها "سیب".

نه بیشتر.

و شاید کمتر.

حرف "دوست" که می شود.

دستها یکدیگر را لمس می کنند.

بعد رها می شوند.

اخر اعتماد می کنند و

روزها که گذشت...

کسی می پرسد یا شاید صدایی..

"عزیز" است؟

تازه.در عمق افکارت.

حرف "دوست" می شود.

یا حتی "فکرش".

به یکرنگی اش.

به صدرنگی اش.

به زیبایی اش.

به دلشکستگی ها و به معرفتش.

به بی وفایی ها...

تنها به اینها و "  نه بیشتر".

اینبار "حرف دوست" که می شود.

باز می پرسند و دوست

با ان چشمان درشتش به تو خیره می شود.

دیگر بس است.

دیگر می خندی.

تو پاسخش را بارها اعلام نکرده

ثابت کرده ای.

اخر هنوز هم دوست هستی.

اخر مانده ای...

تنها برای او.


 
comment نظرات ()