یه مشت حرفهای نگفته. . .

هیچوقت گریه اش رو ندیده بودم.
نویسنده : هدی خانم - ساعت ٩:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٢/٢٩
 

انقدر داد زد و داد زد که فکر کردم رفته توی سرم و با چکش می کوبونه به رگهای متورم کناره ی مخچه ام! خیلی هم درد داشتم!ولی گفتم: داد بزن...گریه کن...خالی می شی عزیزم!

***

هیچوقت گریه اش رو ندیده بودم.هیچوقت! اصلا اولین بار بود!! گفتم :حالا چرا؟! جواب داد:خیلی مهربونه.شایدم از خوشحالیه نمی دونم!

***

گفت: بی خیال همه چی شو!چشماتو ببند.یه ارزو بکن و بعد به خاطرش زندگی کن!/گفتم: وقتی به ارزوم رسیدم چی؟!(مثل وقتی کوچکتر بودم*یعنی نه خیلی وقت پیش*همان موقعی که ساعت ها در ماشین بودیم تا به مقصدمان برسیم.هرلحظه می پرسیدم کی میرسیم و وقتی می رسیدیم می پرسیدم:حالا کجا میریم؟چی کار می کنیم؟کی برمی گردیم؟)

هه!خیال کردی راحت می شه چشمامون رو ببندیم و ارزو کنیم؟اون هم ما!! ما ادم هایی که خودمون ارزو شدیم...هستیمون ارزو شده...بودنمون...

***

میرم بخوابم.چون شب بلنده.اونقدر بلند که ممکنه با یک چشم بهم زدن  صبح شه! خدا رو چه دیدی؟!


 
comment نظرات ()
 
هوا خفه است!
نویسنده : هدی خانم - ساعت ٩:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٢/٢٩
 

دو نوع معلم داریم:یکی اونا که دوست دارن ندونی و هی سوال بپرسی.در این صورت ناراحت و عصبانی می شن اگه بیشتر بلد باشی! یکی هم اونا که فکر می کنن همه جوابارو باید بدونی!- حالا بیا با اینا بساز و باز بپرس چرا انقدر خسته ای بعد مدرسه.

بعضی ها زندگی می کنن برای به ازادی رسیدن.بعضی ها هم با فکر اینکه ازادن زندگی می کنن.حالا شما پیدا کنید پرتغال فروش را!!

_مامان:جواب ازمایش خونت رسید./_خوب...چی کم داشتم؟/_دوتاچیز...یکی اهنت که با قرص خوب می شه ولی اون یکی .../_اون یکی چیه؟؟/_ ...عقلت.

هوا خفه است! هم گرم و هم رطوبت داره! تازه این که هیچی!وقتی تو نیستی من گیجم...دلم هم تنگ شده...هوای دلم هم خفه است!

البته بگماااا:ایندفعه دیگر اصرار نمی کنم!نمی خواهی دوستم داشته باشی نداشته باش!چون من هم دیگر ندارم!


 
comment نظرات ()
 
عجله ی مردم رو هیچوقت نفهمیدم.
نویسنده : هدی خانم - ساعت ٦:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٢/۱٤
 

چرا فکر می کنن با بوق زدن یا جویدن لبشون چراغ زودتر سبز می شه؟چرا وقتی منتظرن فکر می کنن با کوبوندن یکی از پاهاشون پشت سر هم روی زمین طرفشون زودتر به قرار می رسه؟!چرا فکر می کنن با دویدن زیر بارون کمتر خیس میشن یا زودتر بارون بند میاد؟

چرا همه جا با سرعت می گذرن بدون لذت دقیقه ای از زیبایی های جزئی زندگی؟

من ولی. انگشت شکلاتیم رو می برم به طرف دهنم و اونو با لذت لیس می زنم. عروسکم رو سفت می بوسم. به گلای رز توی گلدونم چشمک می زنم. با شلوار لی جدیدم توی ابای گلی می پرم. به پیرزن لبخند می زنم و اسمون رو بغل می کنم. می رم توی پارک فقط برای یه نفس عمیق و پاک و سالم. از شیرینیم به گنجشکها میدم و ماهی سفره هفت سین رو یواشکی توی دریاچه رها می کنم. زیر درخت پر شکوفه دراز می کشم و ابرها رو دونه به دونه می شمرم...

کودکی از کنارم می گذرد.شکوفه ی درشتی را لای موهایم می گذارد و می خندد و این صدای خنده! وای این صدای خنده! چه دلپذیر و دلنشین است!!

 ازادی مگر چیست؟ لذت از زندگی سخت نیست! خودت باش و نفس بکش!

نگو من باور؟؟!!بگو: من باور./ همین!


 
comment نظرات ()
 
برای تو سوت زد؟
نویسنده : هدی خانم - ساعت ٦:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٢/۱٤
 

عکسامون رو خیلی وقته کنار گذاشتم. اما خاطره ش هنوز بامنه. قهقهه هامون...گریه هامون...اخمامون.چند ساعت پیش یهsms ازش رسید.بعد1سال و نیم بی خبری و غیبت ناگهانیش! _خب.چه خبرا؟/_ممم...خوبم.ازدواج کردم...ا ماه دیگه هم میشم مامان یه پسر!*امیدوارم خوشبخت باشه.همین.

***

_برای تو سوت زد؟/_شایدم برای تو؟/_رومون رو تا 3 برمی گردونیم.باشه؟/_باشه.1.2.3./_!!!/_!!!/اگه جای مامانش بودم ازش می گرفتم پرت می کردم تو خیابون!/_اره به خدا! بازی هم بازیای قدیم!سوت چیه؟!

 


 
comment نظرات ()
 
بله خُب!!
نویسنده : هدی خانم - ساعت ٧:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٢/٤
 

 

_مامان چی می خواستی بنویسم توی بلوگم؟بگو می خوام تایپ کنم.

_باشه بنویس:مادرم...می خواهد...برایم...استین...بالا بزند! در صورتی که شما این شرایط را دارید بی زحمت خودتان را معرفی کنید:

_مامان!!بی خیال!!

_حرف نباشه!تایپ کن: 1.بچه ی ادم(ع) 2.دین ابراهیم(ع) 3.صوت داوود(ع) 4.حُسن یوسف(ع) 5.خلق محمد(ص).

_ بله خُب!!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

معلم: به نظرم کلاس اروم تر از همیشه است!۲۴تا دانش اموز با هم توضیح می دهند که: به علت درد دندون هدی نمی تونه حرف بزنه!

**مرسی بچه ها!!!


 
comment نظرات ()
 
راس می گی؟
نویسنده : هدی خانم - ساعت ٧:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٢/٤
 

 

یکی از دوستام دو هفته بعد از کشیدن دندونهای عقلم اومده دیدنم:

ــ وای!!!هدی!چه قیافه ای!!چی شدی!چقدر باد کرده صورتت!!اه...پیف...

من: بادش خیلی وقته خوابیده!...این قیافه ی همیشگیمه عزیزم!

_ راس می گی؟!. . .مممم...ببخشید!...

_ !!!

***

من: یعنی چی یادم نمیاد !همه رو حفظ کردیا!!

خواهرکوچکم: خب چی کار کنم؟!

_ یه ذره گوش بده تو کلاس!

_ خب گوش دادم...البته هرچی بغل دستیم تعریف کرد!

_ !!!

***

نوشته هایم را ازاینجا کپی نکن و در کلبه ات بچسبان! البته چیزی هم نمی گویم! تازه خوشحال هم می شوم که بیشتر این چند خطم را تحویل گرفته اند. ولی حداقل اگر اسمم را نمی نویسی,ننویس نوشته شده در شبی که دلم گرفت!! دروغ هم تا این حد!!اتفاقا نه شب بود و نه دلم گرفته بود!!عجبا!

***

با سرعت زیاد رانندگی می کردم.توی یه تونل تاریک بودم و داشتم به روشنایی بیرونش می رسیدم. احساس راحتی می کردم...لبخند زدم. پدرم زد توی صورتم: هدی!هدی!قش کردی!! باز هیچی نخوردی؟!

چشمام رو باز کردم.با نگرانی بغلم کرد: عزیزم مواظب خودت نیستیا!! باز خندیدم. (مرگ 30ثانیه ایم رو دوست داشتم).


 
comment نظرات ()