یه مشت حرفهای نگفته. . .

خدايا!
نویسنده : هدی خانم - ساعت ۱:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۳/٢٤
 

دیگر بحث معجزه است... برایش دعا کنید.


خواهش می کنم!



baz ham khoda goli ra chid...un gol khale nayere bud...hanuz ham bavar nemikonam

 
comment نظرات ()
 
هدی همیشه می خندد!
نویسنده : هدی خانم - ساعت ۸:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۳/٢۱
 


شیشه اش انقدر تیره است که همه در حالی که فکر می کنن نمی بینمشان;به انها خیره شده ام!

*عینک افتابیم را دوست دارم.

_________________

هستم.هستی.هست/نبودم.نبودی.بود/امدم.امدی.رفت!

__________________

نمی دونم قبل چرا نگاهت می کردم...اما الان دلیلش رو از دلم بپرسی فکر کنم جوابت را بدهد! گوش کن!(...).بابا گشنمه!!حالا اگه فهمید!!ناسلامتی اومدم مهمونی!!پس کو غذااا؟؟؟

__________________

گفت: هدی همیشه می خندد.(خندیدم) راست گفت!
...وقتی هم که خشم لبانش را متورم می کند تا به هنگام گازگرفتن از حرس با دندانهایش خون بیرون می زند...انموقع هم می خندد!!(خندیدم) حقیقت داشت!
گفت:حتی وقتی دستش را مشت می کند از غم و ناخنهای بلندش فرو می رود در پوست دستش و اشک در چشمانش جمع می شود...برای گریه نکردن بازهم می خندد!!(خندیدم) واقعیت داشت!
و دراخر گفت: انگار که این بشر هرگز بغضی را نخواسته منفجر کند.انگار به جز خنده چیز دیگری را نمی شناسد!!(اینبار هم خندیدم)اما ته دلم گرفت...

ای کاش اشکهایم را به یادگار نگه می داشتم. راستش: هدی همیشه هم نمی خندد!


 
comment نظرات ()
 
فکر کنم بزرگ شدم...
نویسنده : هدی خانم - ساعت ٥:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۳/٢٠
 

فکر کنم بزرگ شدم.نه چون تولدم نزدیکه...چون:دیگه قهوه رو با یه من شیر و شکر نمی نوشم و تلخش رو بیشتر دوست دارم. چون با کفشهای جدیدم دیگه دوست ندارم جفت پا بپرم توی ابهای گلی!چون خیلی وقته با صدای بلند گریه نکردم از ته دل برای اتفاقای جزیی نخندیدم. و چون خوش بینی کمتر از واقع بینی سراغم میاد...
و فکر کنم بزرگ شدم.ولی نه انقدر که از خوردن پاستیل و شکلات لذت نبرم و نه انقدر که سوالهایی که به ذهنم می رسه رو بی پرده نپرسم. نه انقدر که مادر و پدرم رو سفت نبوسم و خواهر و برادرم رو بغل نکنم.نه انقدر که مثل چشمانم پشت عینک افتابی لبخندم را هم قایم کنم و نه انقدر که از دیدن تاب و سرسره ذوق زده نشم!
فکر کنم بزرگ شدم ولی نه انقدر که کودکیم رو فراموش کنم! ( من خوشحالم!)
***
18سالگیم نزدیک است و من سفت به 17سالگیم چسبیده ام و خاطره های 16سالگیم تنهایم نمی گذارند.به راستیکه ان 14سال قبل ان15سالگی یادش بخیر!
و کودکیم را می پرستم و می دانم کسانی که خیلی وقت است از این 18سالگی لعنتی گذشته اند...هرگز حرفهایم را نخواهند فهمید!
(شاید کمی...)

 
comment نظرات ()
 
*شمع ها را خاموش کن...شمع ها را خاموش کن.تمام زیبایی شب به تاریکی اش است!
نویسنده : هدی خانم - ساعت ٦:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۳/۱٠
 

 اری من هم مثل فروغ

یک رنگی کودکانه می خواهم

 از تو**ای همیشه در کنارم**

 یک نگاه صادقانه می خواهم.


 
comment نظرات ()
 
خ ی ل ی.ب د!!
نویسنده : هدی خانم - ساعت ٥:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۳/۳
 

شنیدم اون نوشته هایی که خیلی به دل می شینه:نوشته هایی که یا تو اوج خوشحالی.ناراحتی و حتی عصبانیت نوشته شده.اما من الان نه ناراحتم. نه خوشحالم. نه ذوق کردم یا عصبانیم. اصلا تو اوج هیچ کدومشون به سر نمی برم.اوج که چه عرض کنم!روی زمینم.همین زمینی که اتاقم یه ذره از گوشه اش رو پرکرده.همین اتاق که یه پنجره ی بزرگ داره که گاهی به خاطره بزرگیش فراموشش می کنم!

شنیدی می گن به ظاهر خیلی هم اعتماد نکن؟ دبدی گاهی ما بین یه مشت ادم هستی که همیشه از پاکیشون و از مظلومیتشون و از بی گناهیشون واسه خودت اسطوره ساختی...بعد یکدفعه.شاید یکدفعه ای که چند ماه یا چند سال طول بکشه عکسش رو به تو ثابت می کنن؟/ توجه کردی اون موقع چقدر دلت می شکنه؟ اره! مثلِ یه گلدونِ پُر خاطره ی کوچکی که با یه بی احتیاطی کوچک تری و اونم با دستِ خودت می خوره زمین و می شکنه. اون موقع از بی حواسی خودت شاکی می شی ولی برعکس اگه اون گلدون به دست یکی از عزیزات بشکنه یه حس عجیبی پیدا می کنی!  ناراحت می شی و دلت هم شاید بشکنه.اما  تو وجودت حست رو خفه می کنی و قایمش می کنی تو همون دل شکستت!

حالا هم از من بشنو: هیچوقت نخواستم بد باشم. هیچوقت بدیِ تو رو نخواستم. هیچوقت بدبودن رو قبول نداشتم. اما اگر بدترین کاری که هیجوقت دوست نداشتم از تو ببینم شاید خیلی ناراحت بشم و خیلی دلم بشکنه...

اونوقتِ که خیلی بد می شم.خ ی ل ی!!

 

اين راست است!
زندگی اين سان پليد نيست.
پايان اين شب
چيزی به غير روشن روز سپيد نيست...

**مرسی پری جون!

 


 
comment نظرات ()