یه مشت حرفهای نگفته. . .

چه حسی داری وقتی تو یه لیوان اب غرق می شی؟؟
نویسنده : هدی خانم - ساعت ۱۱:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٧/٢۱
 

- انگار خالیه.

- چی؟کجا رو می گی؟

- عمق چشمات رو می گم.یادته گفتم چشمها بدجور لو می دهند؟

- (چشمانش را بست): یادمه.

***

حرف راستش خیلی دوست دارم شدیدا مریض شم فقط برای اینکه یه دوست باهام تماس بگیره وبا شوخیاش چند لحظه خستگیم رو فراموش کنم و...بلند بخندم.

***

دریا با امواجش برای پری ها و صدف های دریایی لالایی می گفت.که تو...بی خبر...ارام...نیمه شب...سکوت را در اب شکستی.

خودکشی ممنوع این صدبار.


 
comment نظرات ()
 
چقدر بدم باز اب سیب دعوتم می کنی؟
نویسنده : هدی خانم - ساعت ٦:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٧/٢٠
 

گل رزی که کشیدی هنوز تو دفترمه...



 
comment نظرات ()
 
هوا سرد است.باران می بارد.
نویسنده : هدی خانم - ساعت ٧:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٧/۸
 

خیابان ها خالی است و در بورژوا ترین نقطه ی شهر دلم قهوه می خواهد.

کیفم را باز می کنم و به دنبال چیزی می گردم.

ناگهان با تعجب به اسکناس ده یورویی نگاه می کنم و لبخند می زنم.

وارد کافه می شوم و بی اینکه به کسی نگاه کنم پشت میزی که با شمع های رنگارنگ تزئین شده بود مینشینم.

بوی دود و قهوه و شیرکاکائو به مشامم میرسد.حتی بوی پیپ پیرمردی که از من دور نبود.

پالتوام را در می اورم و روی صندلی کنارم جا می دهم .

نگاهی به مرد می اندازم.لبخند می زند.سلام می کند و می گوید:هوا سرد شده!

بی اینکه توجهی به ربطش داشته باشم می گویم:این مواقع قهوه ی گرم می چسبد.

با یک چشم بهم زدن کنارم ظاهر می شود.

به گارسن سفارش دو قهوه می دهد و ادامه می دهد: اجازه هست بنشینم؟

با تعجب نگاهش می کنم ولی لبخند زورکی ای می زنم و نشان می دهم اشکالی ندارد.(در هر صورت او یا صندلی خالی چه فرقی می کند؟)

اهسته می گوید:خنده داره نه؟هم من با این سن تنها هستم و هم تو با این سن و ...زیبایی.

با کلمه اخر خودم را جمع و جور می کنم و لبخندم به اخم تبدیل می شود.

گارسن قهوه ها را می اورد و بلافاصله شیر و شکر را کنار می گذارم و مشغول بازکردن کاغذ شکلات می شوم.ارام می خندد.

نگاهش می کنم که عکسی را از جیبش در می اورد و روی میز کنار فنجان قهوه ام می گذارد.

فنجان را نزدیک لبم می اورم و به عکس خیره می شوم.

زن چشمان درشت مشکی اش...موهای بلند فر و لبهای گلی اش مرا یاد کسی انداخت...

شاید اشنایی دور...

- خیلی فکر نکن.شبیه خودته.

راست می گفت. با رنگ سیاه و سفید عکس...قدیمی بودنش و مسن بودن زن...

خیلی به من شبیه بود.(حداقل با تصویرم در اینه)

ادامه داد. اوهم شمع و قهوه و شکلات رو دوست داشت.همیشه شیر و شکر رو کنار می گذاشت و همانند تو لبخند می زد.

کمی قهوه نوشیدم و پرسیدم:عاشق گل سرخ هم هست؟

و به همین سادگی ان روز سرد و خالیم تبدیل شد به روز قشنگی که پدربزرگ ساعت ها قصه ی جوانی اش را برایم می گفت.

قصه ی عاشقانه هایش با دختری که . . . من بودم.  


 
comment نظرات ()
 
...
نویسنده : هدی خانم - ساعت ٥:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٧/۸
 

تنها تو هستی که هر نیمه شب بیدارم می کنی و می پرسی: خب؟

جواب می دهم با همان چشمان خوابالود و صدای خستم: دوستت دارم بیش از همیشه

و ارام می شوی.

چشمانت را می بندی و می خوابی.

من ولی...تا صبح.

بیدارم./

سرم درد می کرد.

گوشم سوت می کشید.

چشم نیمه بازم دستان مادرم را دنبال می کرد.

کاسه را پراز شیر داغ می کند و می پرسد: کاکائو بریزم؟

سرفه کنان سرم را مابین دستانم می گیرم و جواب می دهم:نه عسل می ریزم.

دستش را روی پیشانیم می گذارد و

حس می کنم در یک لحظه همه ی بدنم یخ می کند: تب هم که داری!

پاهای بدون جورابم را از روی پارکت های زمین بلند می کنم و روی صندلی چهارزانو می نشینم.

کمی از شیر را سر می کشم و مابقی را روانه ی ظرف شوئی اشپزخانه می کنم.

به طرف تختم می روم و پتویم را تا روی سرم می اورم.

پاهای یخزده ام را در بغلم جا می دهم و چشمانم را می بندم.

فکرم مشغول هزیون و من سخت نفس می کشم.

سردم بود ولی سعی کردم بخوابم...شاید با یاد گرم تو.


 
comment نظرات ()