یه مشت حرفهای نگفته. . .

مثل انفجار...
نویسنده : هدی خانم - ساعت ٦:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱/٢٩
 

مثل خطوطی
درهم
نا مفهوم
بی معنی
با سوسوی چراغ تنبلی
که مثلا کارش روشن شدن است.


مثل ترکیدن بادکنک
مثل انفجار
ناگهانی.
مثل موهای تو
که نمی دانم چرا همیشه توی صورتت ریخته
و انگشتان باریک سردت
که می لرزد.

مثل دایره
بی مقصد.
مثل رقص
قشنگ.
مثل ادم
فضایی.
مثل باختن
نپذیرفتن
یا سخت پذیرفتن.
مثل حقیقت
تلخ.
مثل فریاد
حنجره خراش
یا مثل عسل
شیرین و گلوگیر.


سخت می توان دوست داشتن را معنا کرد.
اری سخت...
هرچند بالغ.
هرچند بی ازار.



 
comment نظرات ()
 
سالها پیش بود.
نویسنده : هدی خانم - ساعت ۱:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱/٢٥
 


سالها پیش...

که دیگر بزرگ شده بودم

افتادم.

افتادم و باز افتادم.

انقدر افتادنم ادامه داشت که سقو ط نامیدمش.

در خودم فریاد زدم :سقوط کردم.

در سکوتم سقوط کردم.

سقوطی درجا.

سقوطی ساکن.

و بعد از ان...

باز همان سالها پیش بود که رسیدم.

به نور.

به ارامش.

و خدا بود که خندید .

*

*

از ان روز که سقوطم پایان یافت..

از ان روز بلند شدم.

ایستادم.

قله ها را یک به یک فتح کردم و

حالا عاشقانه ارتفاع را زندگی می کنم..

از این بالا لبخند می زنم.

دستم را طنابی می کنم تا تو هم به قله برسی.

کوله بارت را فقط

پرکن از این دو الف : امید و ایمان.


 
comment نظرات ()
 
شاعر.
نویسنده : هدی خانم - ساعت ٥:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱/۱٠
 


شعرها همه از افق نگاهها می گفتند.

از زیبایی چشمها حرف می زدند.

از طلوع ناتمام دیدگان...

اما یار من نابینا بود.

 

این بود که من شاعر شدم.


 
comment نظرات ()
 
مادر ... پدر ...
نویسنده : هدی خانم - ساعت ٥:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱/۱٠
 

 



اعتراف می کنم می خواهم مثل مادرم باشم.

لبخند. پاک و نورانی.

اعتراف می کنم:

او یک فرشته است.

**

مست عطر دعایت می شوم.

 ته نگاهت تمنا فریاد می زند و ته قلبت

فرشته ها جشن می گیرند می دانم.

صدایت ارامم می کند.

غم هایت خفه ام می کند و اشکهایت حتی.

پدر:

 در اغوش بگیر مرا تا لحظه ای بهشت را استشمام کنم.


 
comment نظرات ()
 
کوچه ی کوچک ما.
نویسنده : هدی خانم - ساعت ٥:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱/۱٠
 



قصه ی شهر ناتمام بود و

کوچه ی کوچک ما انقدر قدیمی

که پرده ی پنجره ی اتاقم را هرچقدر کنار می زدم

زیباییش باز ادامه داشت.

من..

قدمهای مردان و زنان را در این کوچه تجربه کردم.

برف زمستان و شکوفه ی بهاران را.

سوت پسرکان و

دامن کوتاه پلیسه ای دخترکان که بعد مدرسه می دویدند را

دراین کوچه تجربه کردم.

راه رفتنم را

افتادنم را

در این کوچه تجربه کردم

لبخند پیرزنان سبد به دست و سلام پیرمردان کلاه به سر را تجربه کردم.

و از ان روزی که تو همسایه ی ما شدی...

از گوشه ی پنجره ساعت ها به تو خیره شدن را

تجربه کردم.


 
comment نظرات ()
 
خواستیم بمانیم...
نویسنده : هدی خانم - ساعت ٥:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱/۱٠
 


نه!

باور ندارم!

تو و این سکوت خشک.

من و این نگاه غم انگیز.

صدایمان که گم می شود در بی صدایی و نه حتی در خاطره های مکررمان.

نفس نمی کشم که صدای رفتنم را نشنوی.

تا هرگز نبودنم وجودت را سردتر از این نکند.

ما...

انقدر خواستیم بمانیم.

انقدر دستهایمان را به هم قفل کردیم.

که درد

رهایشان کرد.

 

گوش کن.

می شنوی؟

نشنیدنی ها را می شنوی؟؟

نفس نکشیدن هایم را می شنوی؟

هرچند می دانم...اخر می روم و تو خواب می مانی.

**

برایم نوشته بودی و نوشته ات بوی یاس می داد.

بوی پاکی.

بوی توبه.

راستش بوی هر چه که تو نبودی! 


 
comment نظرات ()