یه مشت حرفهای نگفته. . .

یافتيد؟
نویسنده : هدی خانم - ساعت ٩:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٢/٢۱
 

همه به دنبال کشف رازهای پنهان شده در نوشته هایم هستند!

رمزهایی برای خود می سازند و فریاد می زنند : یافتیم!یافتیم!

بی انکه حتی لحظه ای بخواهند فقط بخوانند.

به همین خاطر است که می گویم:

اطرافیان من فکر می کنند دوستان من زیادند...

ولی خداست که می داند

کسانی که مرا می بلعند و می فهمند تنها با یک نگاه

به تعداد انگشتانم هستند.

ان هم فقط مال دست!

***

راستی... 

فاصله عشق و نفرت مثل خواب و بیداری شاید...

تنها پرده ای از سکوت باشد.

و فاصله دوست بودن و دوست داشتن

نگاه است و لمس و لبخند.

 


 
comment نظرات ()
 
برای همنامم
نویسنده : هدی خانم - ساعت ٩:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٢/٢۱
 

 


از نیمه شب گذشته بود

کنار هم خوابیده بودیم.

خواستی بگویی...

انگشتم را روی لبانت گذاشتم و خودم را به خواب زدم.

لازم نبود چیزی بگویی!

اخر...

سالهاست که می دانم.

حرفت را نگفته می دانم و

تو هرگز باور نخواهی کرد که این همه مدت...

"من" رازت را نگه داشته بودم و نه "تو" برای خودت.


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : هدی خانم - ساعت ٩:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٢/٢۱
 

 

 


انقدر از مرگ تصویر ساخته ایم

انقدر قانع شدیم وقتی گفتند "حالا تا صدسال دیگر..."

که هنوز در شوک چند روز پیش هستم

وقتی جلوی چشمم

به خانه ی دوستی در زد.

***

بازهم اینه مرا در خود می بلعد

نمی گذارد بی انکه نگاهی به من بیندازد

ارام از کنارش بگذرم.

امروز باز خندید و زمزمه کرد:

"دخترک سردتر از همیشه ای!"


 
comment نظرات ()
 
امشب را بیایید مهربان باشیم.
نویسنده : هدی خانم - ساعت ٩:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٢/٢۱
 

 

قبل از انکه چراغی روشن شود

قبل از انکه گناهی رو شود

قبل از هر فریادی

یا رویایی که بی دلیل خرد شود

با سوسوی شمعی که مانده بود

و با دستهای سردمان نوشتیم:

تا روز زیاد نمانده...

 


 
comment نظرات ()
 
من
نویسنده : هدی خانم - ساعت ۸:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٢/٢۱
 


بر بلندترین قله ی صداقت

هنگامی که برایم اواز می خوانی

انجا که اوج می گیرد صدایت

می ایستم و

بوسه می زنم بر حنجره ای که

دردش اینبار...

اشک نشود به روی گونه هایت.


 
comment نظرات ()
 
تولد و اب سيب
نویسنده : هدی خانم - ساعت ۸:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٢/٢۱
 

 

 


چند روز پیش برای تولدت

همه ی شمع های اتاقم را روشن کردم.

اینبار نیت سن نبود...

دلتنگی بود.


 
comment نظرات ()
 
از نوشته های ایشون و.. دل ما.
نویسنده : هدی خانم - ساعت ٦:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٢/۱۱
 

**کسی بیاید و مفهوم امنیت اجتماعی را برای من توضیح دهد...کسی بیاید و به من بگوید با به زور اسلامیزه کردن لباس شهروندان امنیت به هم چون منی باز گردانده می شود؟ 

نه انگار که همه چیز قاطی شده است و هیچ کس نمی داند که راه درست چیست.**

http://www.sanjaaghak.blogfa.com/post-302.aspx


 
comment نظرات ()