یه مشت حرفهای نگفته. . .

**Today I Just Hugged The Life**
نویسنده : هدی خانم - ساعت ٤:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٤/۱٦
 

اشکالی نداره که هوای بیرون طوفانیه.

تا وقتی که درخت بزرگه ی کنار خونه ی ویلایی اقای ویلیامس نشکنه و روی ماشینش خراش نندازه...نه چه عیبی داره؟

ناخن هامو چند هفته ای هست نگرفتم...

نمی دونم شاید چون هر دفعه که می بینمش بهم می گه خال زیر لبتون رو نمیشه فراموش کرد مادمازل و من کلی به پیرمرد همسایمون لبخند می زنم.

راستی دیشب چقدر بارون اومد!

مطمئنم پسر بزرگه ی خانم ربکا سیمسن بی خیال جشن بزرگی که تو خونشونه..تو زیرزمین خونه ی پدریش بوکس تمرین می کنه.

حالا چرا اینو گفتم؟ چرا یاد اون پسره افتادم؟

اخه اونم زیر لبش خال داره اما اینو فقط خودش می دونه و من.

حتی پیرمرد ریزبین طبقه ی همکف اپارتمان ما هم هیچ وقت به خال زیر لبش توجه نکرد!

امروز هفتم ماه هفت سال دوهزار و هفته . . .

گفتن کلی شانس میاره این تاریخ!

واسه همینه که بعد مدتی دارم اینجا می نویسم.شانس ازین بهتر؟؟

حالا چرا اینو می گم؟ چون ماه پیش که با تانیا دخترک پارک مالو حرف می زدم و ارومش می کردم که یه بادکنک که بترکه مهم نیست و قول می دم بعدا خوشگل ترش رو برات بخرم .

همون لحظه هم با خودم فکر می کردم زیباتر از یه بادکنک که دوسش داری و حتی براش اسم گذاشتی کجا می تونه باشه؟

یاد امروز افتادم...یاد این سه تا هفت که چقدر می تونه ادما رو الکی الکی خوش کنه!

راستی باز نیمه شب از خواب پریدم..

اخه صدای تیک تاک ساعت خیلی میره رو اعصابم.اما دیشب صدای قلبم بود که نمیذاشت راحت بخوابم!منم کلی واسه خودم لالایی و شعر خوندم:

**... زار و زار گریه می کردن پریا/مث ابرای باهار گریه می کردن پریا/گیس شون قد کمون رنگ شبق/از کمون بلن ترک/از شبق مشکی ترک/روبروشون تو افق شهر غلامای اسیر/پشت شون سرد و سیا قلعه افسانه پیر...

پریا! گشنه تونه؟ / پریا! تشنه تونه؟ / پریا! خسته شدین؟ / مرغ پر بسه شدین؟ / چیه این های های تون / گریه تون وای وای تون؟**

ساعت دو صبح دوستم از سفرش برگشت و با من تماس گرفت.وقتی پرسیدم همه چی خوب بود گفت اره همه چیز عالی بود جز نامزدم و به خودم گفتم وای نه اینو نگو این خیلی بده .

(پس چرا جرج برنانس می گفت :

The Hell.....is to have not anymore loving)  

بهش گفتم: دوست من ..

Love looks not with the eyes, but with the mind

کلی خندید گفت بابا شکسپیر ! فهمیدم خوابت میاد و خداحافظی کرد و منم فکر کنم تلفن رو قطع کردم.

دختر امروز چقدر همه ی حرفهات یه جوریه؟

 

 I shall never know the truth
nor why...

قصه ما به سر رسید . کلاغه به خونه ش نرسید!

اوه خدای من این کلاغ بدبخت سالهاست که به خونش نرسیده!

نکنه اصلا خونه نداره و قصه گو چون مهربونه میخواد بگه هنوز تو راهه...

هنوز...

تو راه...

تو راه خونش..


این بار بلند تر از افکارم می گویم : سلام.. خدا هست و همه ی شما خوبید.

و این عالیه.


 
comment نظرات ()
 
دلم برایت تنگ شده است...فقط همین.
نویسنده : هدی خانم - ساعت ۱:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٤/٧
 

همین یک سال پیش بود که... پدربزرگم را به خاک اسمان سپردیم.


 
comment نظرات ()