یه مشت حرفهای نگفته. . .

همانند فروغ که پری ای را می شناخت. . .
نویسنده : هدی خانم - ساعت ٩:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱٢/۱٢
 

 من هم کودکی را می شناسم با یک سبد ارزوهای کال و مشتی حرف نگفته که او را تا اوج اسمان تخیلاتش می برد... من دخترکی را می شناسم که پیرهن عزا...عزای کودکی ازدست رفته به تن کرده و با ان چشمان درشت و کنجکاوش پی تکه شعری از دل سنگ می گردد.دخترکی که به قول کسی طنز تلخ را اغاز زندگی بزرگیش دانسته ولی همچنان عاشق شکلات است...


 
comment نظرات ()