یه مشت حرفهای نگفته. . .

ميلاد تو
نویسنده : هدی خانم - ساعت ٤:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٩/٢٧
 

خام نبود.

تازه بود.

می فهمید و در عین حال…

تشنه ی تجربه ی حادثه های از قبل تجربه شده بود.

می ترسیدم و هرلحظه نگرانش بودم…

دختری که دوست داشتم بداند.

عروسک نیست.

ملکه است.

اگر هم بخواد عروس.

حالا چقدر دلتنگشم…

دلتنگ لحظه لحظه هامون.

دلتنگ دوستت دارم هایی که مثل بخار…

رو شیشه ی ظریف خاطره هامون نشسته.

دلتنگ گریه هامون که هرگز نکردیم اما شنیدیم.

دلتنگ شادیامون سر مزه یه فنجون بزرگ قهوه یا یه لیوان چای سرد با طعم هلو.

اه…دود شمعی که تا مغز استخوانمان می رسید و با قه قه منفجر می شد.

چه شبهایی که با مزه ی ادامس نعنایی صبحش نکردیم و

دلتنگ قلبمون که بارها با دیوانگیهایمان ازجا کنده شد.

فردا.تولدت.مبارک.


 
comment نظرات ()