یه مشت حرفهای نگفته. . .

در دوردست ها ...
نویسنده : هدی خانم - ساعت ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/٢۸
 



در دوردست ها مهتاب باز روشنایی را هدیه داد به چراغ ها.

که ندانستند

که نخواستند بدانند چرا و 

اینگونه شد که تاریکی را بخشید به شهر.

دخترک گم شد.

پسرک بویید.

دخترک زن شد.

صدایش پیچید.

پیرمرد ندید.

پیرمرد شنید.

پیرمرد افتاد.

پسرک دوید.

نانش را دزدید.

دیگر سکوت نبود.

همه چیز تمام شده بود.

دانستم باطن پیچیده است و تلخ هنگام تاریکی

و

زندگی زیباست تنها به شرط روز...افسوس.

.

.

.

در دوردست ها چراغ ها باز روشنایی را هدیه دادند به شهر.

 


 
comment نظرات ()