یه مشت حرفهای نگفته. . .

اروم بود.
نویسنده : هدی خانم - ساعت ۱٠:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/٢۸
 

از مطب دکتر بیرون اومدیم.

سر هر دومون پایین بود و قدم می زدیم.

سخت مشغول افکارش بود.

گفتم بگو

-میدونی هدی..نباید با این چیزا به زندگی انقدر نا امید شی.خیلیا خیلی بیشتراز این درد دارن...

دستم رو گرفت وبا چشمهای ترش به چشمام خیره شد و اهسته گفت :

قوی باش.من باهاتم.


 
comment نظرات ()