یه مشت حرفهای نگفته. . .

یه روزهایی هست...
نویسنده : هدی خانم - ساعت ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/٢۸
 

 



یه روزهایی هست...از خواب که بیدار می شوم احساس می کنم در خونم هستی.

یه روزهایی هم هست انقدر سرم شلوغ است که دیگر وقت فکر کردن به مواد تشکیل دهنده ی خونم را ندارم.

 و

یه شبهایی هم هست...

می خوام برات بنویسم اما پاک می کنم و می خوام باهات حرف بزنم به خودم می گم شاید خواب باشی واز خستگیه این شاید ها خواب مرا می برد.

تو هم فکر می کنی به یادت نیستم.


 
comment نظرات ()