یه مشت حرفهای نگفته. . .

حرف
نویسنده : هدی خانم - ساعت ٥:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/٦
 

 


حرف "دوست" که می شود.

تنها دوست و نه بیشتر.

یاد شاخه ی گندم و گل سرخ و سیب به سرم می زند.

تنها "شاخه".

تنها "سرخ".

تنها "سیب".

نه بیشتر.

و شاید کمتر.

حرف "دوست" که می شود.

دستها یکدیگر را لمس می کنند.

بعد رها می شوند.

اخر اعتماد می کنند و

روزها که گذشت...

کسی می پرسد یا شاید صدایی..

"عزیز" است؟

تازه.در عمق افکارت.

حرف "دوست" می شود.

یا حتی "فکرش".

به یکرنگی اش.

به صدرنگی اش.

به زیبایی اش.

به دلشکستگی ها و به معرفتش.

به بی وفایی ها...

تنها به اینها و "  نه بیشتر".

اینبار "حرف دوست" که می شود.

باز می پرسند و دوست

با ان چشمان درشتش به تو خیره می شود.

دیگر بس است.

دیگر می خندی.

تو پاسخش را بارها اعلام نکرده

ثابت کرده ای.

اخر هنوز هم دوست هستی.

اخر مانده ای...

تنها برای او.


 
comment نظرات ()