یه مشت حرفهای نگفته. . .

خواستیم بمانیم...
نویسنده : هدی خانم - ساعت ٥:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱/۱٠
 


نه!

باور ندارم!

تو و این سکوت خشک.

من و این نگاه غم انگیز.

صدایمان که گم می شود در بی صدایی و نه حتی در خاطره های مکررمان.

نفس نمی کشم که صدای رفتنم را نشنوی.

تا هرگز نبودنم وجودت را سردتر از این نکند.

ما...

انقدر خواستیم بمانیم.

انقدر دستهایمان را به هم قفل کردیم.

که درد

رهایشان کرد.

 

گوش کن.

می شنوی؟

نشنیدنی ها را می شنوی؟؟

نفس نکشیدن هایم را می شنوی؟

هرچند می دانم...اخر می روم و تو خواب می مانی.

**

برایم نوشته بودی و نوشته ات بوی یاس می داد.

بوی پاکی.

بوی توبه.

راستش بوی هر چه که تو نبودی! 


 
comment نظرات ()