یه مشت حرفهای نگفته. . .

کوچه ی کوچک ما.
نویسنده : هدی خانم - ساعت ٥:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱/۱٠
 



قصه ی شهر ناتمام بود و

کوچه ی کوچک ما انقدر قدیمی

که پرده ی پنجره ی اتاقم را هرچقدر کنار می زدم

زیباییش باز ادامه داشت.

من..

قدمهای مردان و زنان را در این کوچه تجربه کردم.

برف زمستان و شکوفه ی بهاران را.

سوت پسرکان و

دامن کوتاه پلیسه ای دخترکان که بعد مدرسه می دویدند را

دراین کوچه تجربه کردم.

راه رفتنم را

افتادنم را

در این کوچه تجربه کردم

لبخند پیرزنان سبد به دست و سلام پیرمردان کلاه به سر را تجربه کردم.

و از ان روزی که تو همسایه ی ما شدی...

از گوشه ی پنجره ساعت ها به تو خیره شدن را

تجربه کردم.


 
comment نظرات ()