یه مشت حرفهای نگفته. . .

گفتم دیوونتم...گفت نه!کلا تو دیوونه ای.
نویسنده : هدی خانم - ساعت ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱٢/٢٤
 

و تو نگاهت انتها ندارد و انطرف این پنجره ی تیره.چندین جنگ و دعوا یا کشف داروی جدید گزارش و شاید هزاران فیلم عاشقانه نمایش داده می شود.ولی تو...فقط . . .به عنوان استراحت تلویزیونت را روشن کرده ای.همین!

***

تا به امروز عمق شعرهایی که شاعران برای مسافرانشان گفته بودند را حس نمی کردم. و امروز فکر کنم.دلتنگی همانند سطل اب سردی وجودم را لرزاند.

**افسوس او هرگز نمی داند...

***

خودش را بست به ریل قطار و گفت می خوام بمیرم!دیدم خیلی اصرار داره بی خیال شدم... دو دو چی چی دو دو چی چی فقط بهش گفتم فطار نزدیکه یهو داد زد الفرار!!

*** 

پسرک دیگه از تفنگ و پلیس بازی گذشته بود... تکیه می داد به درخت کنار رودخونه و بارها تصویرش را با سنگ ریزه ها بهم می زد...از او حتما بپرس بعدها چه کاره خواهی شد و او جلوی تو خواهد ایستاد استوار و با همان کلمات کودکانه اش خواهد گفت می خواهم اینه بسازم!  ــ اینه؟ ــ اره.اینه به بزرگی اینها که کف رودخانه است! و تو او هر دو سرتان را جلوتر خواهید اورد و وقتی تصویرت را در اب دیدی.    اینه پسرک را خواهی فهمید... اری خواهی فهمید....


 
comment نظرات ()