یه مشت حرفهای نگفته. . .

مادر ... پدر ...
نویسنده : هدی خانم - ساعت ٥:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱/۱٠
 

 



اعتراف می کنم می خواهم مثل مادرم باشم.

لبخند. پاک و نورانی.

اعتراف می کنم:

او یک فرشته است.

**

مست عطر دعایت می شوم.

 ته نگاهت تمنا فریاد می زند و ته قلبت

فرشته ها جشن می گیرند می دانم.

صدایت ارامم می کند.

غم هایت خفه ام می کند و اشکهایت حتی.

پدر:

 در اغوش بگیر مرا تا لحظه ای بهشت را استشمام کنم.


 
comment نظرات ()