یه مشت حرفهای نگفته. . .

سالها پیش بود.
نویسنده : هدی خانم - ساعت ۱:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱/٢٥
 


سالها پیش...

که دیگر بزرگ شده بودم

افتادم.

افتادم و باز افتادم.

انقدر افتادنم ادامه داشت که سقو ط نامیدمش.

در خودم فریاد زدم :سقوط کردم.

در سکوتم سقوط کردم.

سقوطی درجا.

سقوطی ساکن.

و بعد از ان...

باز همان سالها پیش بود که رسیدم.

به نور.

به ارامش.

و خدا بود که خندید .

*

*

از ان روز که سقوطم پایان یافت..

از ان روز بلند شدم.

ایستادم.

قله ها را یک به یک فتح کردم و

حالا عاشقانه ارتفاع را زندگی می کنم..

از این بالا لبخند می زنم.

دستم را طنابی می کنم تا تو هم به قله برسی.

کوله بارت را فقط

پرکن از این دو الف : امید و ایمان.


 
comment نظرات ()