یه مشت حرفهای نگفته. . .

مثل انفجار...
نویسنده : هدی خانم - ساعت ٦:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱/٢٩
 

مثل خطوطی
درهم
نا مفهوم
بی معنی
با سوسوی چراغ تنبلی
که مثلا کارش روشن شدن است.


مثل ترکیدن بادکنک
مثل انفجار
ناگهانی.
مثل موهای تو
که نمی دانم چرا همیشه توی صورتت ریخته
و انگشتان باریک سردت
که می لرزد.

مثل دایره
بی مقصد.
مثل رقص
قشنگ.
مثل ادم
فضایی.
مثل باختن
نپذیرفتن
یا سخت پذیرفتن.
مثل حقیقت
تلخ.
مثل فریاد
حنجره خراش
یا مثل عسل
شیرین و گلوگیر.


سخت می توان دوست داشتن را معنا کرد.
اری سخت...
هرچند بالغ.
هرچند بی ازار.



 
comment نظرات ()