یه مشت حرفهای نگفته. . .

برای همنامم
نویسنده : هدی خانم - ساعت ٩:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٢/٢۱
 

 


از نیمه شب گذشته بود

کنار هم خوابیده بودیم.

خواستی بگویی...

انگشتم را روی لبانت گذاشتم و خودم را به خواب زدم.

لازم نبود چیزی بگویی!

اخر...

سالهاست که می دانم.

حرفت را نگفته می دانم و

تو هرگز باور نخواهی کرد که این همه مدت...

"من" رازت را نگه داشته بودم و نه "تو" برای خودت.


 
comment نظرات ()