یه مشت حرفهای نگفته. . .

- لبخند -
نویسنده : هدی خانم - ساعت ٦:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۳/۱٤
 

در تاریکی بی انتهای شبی زمستانی.

زیر سقفی.

که در اصل پلی بود..

به گمانم ان مرد

غم هایش را روی دوشش انداخته بود.

تا کمتر سرما را حس کند.

 

وقتی نگاهم سنگین شد ...

خندید و گفت : دخترک بالش من از پر قو نیست اما

خیالی است نرم ز امید.


 
comment نظرات ()