یه مشت حرفهای نگفته. . .

صبح ها مترو و مردمانش سخت گیجم می کنند.
نویسنده : هدی خانم - ساعت ٧:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۳/۱٤
 

چشمانم را می بندم...

قدمهای سنگینی از کنارم می گذرد.

بوی غذا می دهد...ان هم صبح!! باید مادری باشد با یک عالمه بچه.

چشمانم را باز می کنم که زن چاق افریقایی جلویم سبز می شود.

می بندمشان/

ایستگاه بعد. عطر نان شکلاتی و لوازم ارایش. مطمئنم دختر جوانی است.

چشمانم را باز می کنم.

صورتش پر از رنگ است و اخرین تکه پیراشگی اش را در دهانش می گذارد.

بازی ام را دوست دارم.

اینبار صدای اهنگ تکنو همراه با بوی ادامس نعنایی...پسری را تصور می کنم.نوجوان.

چشمانم را بسته نگه می دارم.

عجله دارد.

کاغذهایش را جابجا می کند.

عطر تندی دارد...ادکلن مردانه.

چشمانم را باز می کنم.

معلمی است که اخرین نمره ها را یاد داشت می کند و ایستگاه بعدی پیاده می شود.

با صدای بسته شدن درهای مترو چشمان من هم خود به خود بسته می شوند.

بوی شیرین می دهد..بوی ابنبات و پاستیل.

صدای خنده اش را دوست دارم...بی گمان چهار سال دارد.

دستانش را روی چشمانم می گذارد..انها را باز می کنم.

باز می خندد با ان موهای فر طلاییش.

با توقف مترو مادرش در اغوش می گیرتش.

او اما مثل من چشمانش را می بندد.

خودش را به خواب می زند و زیر چشمی نگاهم می کند.

اینبار سخت نیست:بوی الکل!

هم چشمانم را باز می کند.

هم گلویم را می سوزاند.

و هم اطرافیانم را فراری می دهد.

سرم درد می کند.

ساعت هفت صبح و الکل.

بی گمان غصه اش عمیق است!

می رود و خیلی می گذرد تا انجا بوی مترو -؟- بدهد تا کافه های نیمه شب.

پلکهایم را روی هم می گذارم.

ارام روبرویم می نشیند.

تمیز است و عطر اشنایش را دوست دارم...

ناگهان: هدی؟؟خوابی؟؟چشمات رو باز کن ببینم!

و این راست است که من همیشه درست حدس می زنم.

 

 


 
comment نظرات ()