یه مشت حرفهای نگفته. . .

این یک شعر نیست
نویسنده : هدی خانم - ساعت ٩:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۸/٥
 

چند وقتی هست ..

ساعت ده شب

 تو عمق تاریکی و سرما

 روی چمنهای پارک نشستن..

اون هم بعد از بارون و یک عالمه شکلات رو.. 

دوست دارم!


  

چند روزی هست که ازچند ماه گذشته..

رویا همدمم شده و

انگشتان سرد تو غصه ام.


فردا برایت دستکش خواهم خرید!


 
comment نظرات ()