یه مشت حرفهای نگفته. . .

زندگی
نویسنده : هدی خانم - ساعت ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۸/۱٩
 

هووم..

زندگی شاید دل مهربون و ساده ی تُم پسرک باغ لئونارد باشد که هفته ی پیش به من گیر داده بود شال گردنش را به ماهی های قرمز کوچولوی حوض بدهم.

وقتی برایش توضیح دادم که شالش برای ماهی ها خیلی بزرگه و ممکنه خفه شون کنه با غم خاصی رفت در اغوش پدربزرگش نشست که قهوه می نوشید.

 ''- مامی مامی! منم ازینا میخوام! قهوه ی گرم.''

و یا زندگی شاید حوض باغ لئونارد باشد با آن چهارتا ماهی قرمز کوچولو که چند دقیقه ای هست روی آب اومدند..

اُه تم!!

من که گفته بودم ماهی ها قهوه دوست ندارند!

من که گفته بودم اونها سردشون نمی شه!

تو ولی خیلی کوچک هستی برای باور کردن حقیقت ها.. خوشا به حالت..

 

حالا انقدر اشک نریز! فردا می رویم به بازار ماهی قرمز کوچولو می خریم..یک نوع ماهی قرمز کوچولو که سردش نشود..

یا اصلا خودش شال گردن داشته باشد!


 
comment نظرات ()