یه مشت حرفهای نگفته. . .

نمی گذشت!
نویسنده : هدی خانم - ساعت ۳:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/۱۳
 


هر چه می خواستم بگذرد و تمام شود..نمی شد..
نمی گذشت!
این چند روز را می گویم که نه نوشتنم می امد و نه لبخندی و نه حتی بغضی.
هرچند بغض همیشه بوده و هست..
با همان طعم تلخش..
که دوست داری پتو را تا روی سرت بکشی و
ان زیر بالشت را در آغوش بگیری و همه خیال کنند تو هنوز خوابی!

 

راستی ان لحظه های بغض تو چه داشتی برای گفتن؟
ان لحظه هایی که هرگز ندیدیشان..

 

حالا دیگر برگشتم !
و برگشتنم پُر است از شکایت و گِله.
برگشتم چون کسی نبود سکوتم را به عهده بگیرد.
همه انگار هستند برای حرف زدن..
من ولی گفتم اگر بنویسم حرفهایی را می نویسم که ناگفته اند.
گفتم که حرفی برای نگفتن دارم.
کیست که بپذیرد سکوتی را که فریاد می زند از ته حنجره؟
کیست که بپذیرد سکوتی را که صدا ندارد و نه حتی کلمهای؟

 

تنها شاید صدای اَذان بود و..
خلوت های نیمه شبانه ام که آرام می کرد دلم را
و چقدر به یادت بودم فرزانه ی مهربان وقتی ماه را می دیدم..
دیگر نمی گویم روحش شاد.
دیگر یقین دارم شاد است..
مادری که از بهشت به تو لبخند میزند.

 

آه عجب آفتابی داشت امروز
برف حتی به احترام آرامشِ زمین دیگر ننشست و
گویی راهش را از همان ابرها به بعد تغییر داد و بر سر تهران فرود امد.

 

 

دستم گزگز می کند و می فهمم چقدر هوای خانه از هوای سرد پارک گرم تر است.
می دانم و باز دستانم را نگاه می کنم و می پُرسم:
اخر چرا انقدر جیغ می کشید؟

خسته ام اما..
می خواهم نخوابم!
قهوه هم نه!
مدتی است دیگر قهوه دوست ندارم..
زودتر از همیشه مرا به خواب می برد و
خوابهایم این روزها انقدر شلوغ بودند که بیدار می شدم تا کمی استراحت کنم.

آه عجب آفتابی داشت امروز !
آفتاب زمستانی سرد.

راستی سلام!
زمستانتان مبارک و چه دلیلی زیباتر از یک فصلِ نو؟


Oh, no, no
          I don't need nobody
                             & I don't fear nobody
                                                  I don't call nobody but U
                                                                             My One & Only
 

 
comment نظرات ()