یه مشت حرفهای نگفته. . .

ممنونم.
نویسنده : هدی خانم - ساعت ۱:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/۱۳
 

صبح از خواب بیدار می شی دو تا مشت اب سرد به صورتت می زنی و خودت رو تو اینه نگاه می کنی و به خودت می گی: امروز روز خوبی خواهد بود.
یه نگاه به لباسای رنگارنگ کمدت می اندازی:
امروز می خوای ابی باشی!سبز باشی!سبز مایل به ابی و ابی مایل به سبز باشی.
قراره بری یه جایی که خیلی وقته دلت هواشو کرده..
به رنگش فکر می کنی..به صداش..به ارامشش: امروز روز دوست داشتنی ای خواهد بود..
یک ساعت بعد:بیلیط گرفتیم.نوشیدنی و خوراکی خریدیم
و موبایلمون رو شارژ کردیم.
به نظر میاد همه چی اماده باشه!
می خندیم.می خندیم و صدای خنده مون تو ایسگاه بزرگ و خالی می پیچه.
اولین صندلیه ازاد توی قطار رو انتخاب می کنیم و می نشینیم.
روزنامه می خونیم و حرف می زنیم
که قطار برای دومین بار نگه میداره:
-''فکر کنم اینجاست.''
-''مطمئنی؟''

-''اره..''
-''نه.''
اره و بالاخره پیاده می شیم.
راست یا چپ؟کجاست مقصدمون؟از کدوم طرف باید بریم؟چرا نقشه نیاوردیم؟
-''فکر کنم اینطرفه.من حسش می کنم.. بوش میاد.نگاه کن چقدر پرنده!''
به طرف راست حرکت می کنیم و بعد از چندصد متر می ایستسم.
قایق ها را می بینم که صف کشیده اند"رسیدیم"!
پاهای برهنه ام را نگاه می کنم که در ماسه ها فرو می روند"رسیدیم"!
خم می شوم و از روی زمین صدف سفیدی را بر می دارم.
شن های رویش را فوت می کنم و کف دستم می گذارم و می گویم :"برای تو."
با لبخند تکه چوب بزرگی را از روی زمین بر می دارد و می گوید:"بیا این هم برای تو."
و صدای انفجار خنده مان ما بین موجها
گم می شود.
روبرویش می ایستیم..
روبروی دریای
فصل زمستان..
به مدت چند ثانیه پلکهایم را روی هم می گذارم.
دستهایم را از جیب های پالتو در می اورم. دیگر سردم نیست.ذره ذره گرم می شوم و داغ!
باد شال ابی روی سرم را دور گردنم می اندازد و دستانم را باز می کنم تا در اغوش بگیرمش.
نفس عمیق می کشم و شش هایم را پر
می کنم از هوایش.
و به خودم می گویم:امروز روز به یاد ماندنی ای خواهد بود...

 

پ.ن: بماند که کفش دراوردن توی اون هوا اصلا فکر خوبی نبود و همه ی چیپس های هدی رو بخشیدم به پرنده های اونجا!
و عمرا دیگه با من بره سفر..
ولی روز خوبی بود!
پ.ن.دو: روز خوب یعنی وقتی به یادش می افتی..خود به خود لبخند روی لبهات بشینه .


 
comment نظرات ()