یه مشت حرفهای نگفته. . .

این یک شعر نیست - دو -
نویسنده : هدی خانم - ساعت ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱/٢٥
 

تو فکر می کنی اتاق خوابِ خورشید پشت کوهاست؟

یا چراغِ خیابونا چشمِ ماه رو اذیت می کنه؟

تو فکر می کنی اتوبان هم راهشو گُم می کنه؟

یا که تا بحال شهر زمین خورده باشه؟

 تو فکر می کنی ادم برفی تب هم کرده؟

یا بستنی یخی چندبار عطسه کرده؟ 

تو فکر می کنی بهونه ی من برایِ نوشتن دیوانگی باشه؟

یا دیوانه اونیه که دنبالِ بهونه نمی گرده؟

 تو فکر می کنی تویِ افتاب چندتا درخت زیر سایه خوابیدن؟

یا چندتا ماهی تاحالا از تشنگی مُرده باشن؟

 تو فکر می کنی کودکای اونجا با صدایِ تانگ می خوابن؟

چون جیباشون پُره سنگه خوشحالن؟ 

تو فکر می کنی درِ چندتا اتاق قُفله؟

یا چندتا گنجشک با سَر به پنجره ی بسته خورده؟

 تو فکر می کنی حرفهایِ تازه ی من پوسیده؟

که امشب اسمون زمینُ بوسیده؟ 

تو فکر می کنی سَرَم درد می کنه واسه شعر گفتن؟

که باز ادم فضاییا مهربونیُ از رو زمین بُردن؟

تو فکر می کنی چون امسال نوشتنم نمیاد

لبخند هم تا سالِ دیگه دلِ تَرَک خوردم نمی خواد؟ 

تو فکر می کنی اونایی که نون ندارن

تابحال تو عمرشون شکلات خورده باشن؟

یا برعکس اونا که دیگه  تو جیبشون جایِ اسکناس ندارن

چند بار زیر نور مهتاب به جایِ پول ستاره شمرده باشن؟ 

تو فکر می کنی حالا که تنگ شده دلم

میندازمش زمین و روش راه میرم؟

 تو فکر می کنی جا داره دلم واسه ی بغض؟

که یه نوزاد تو بغلِ مامانش بعدِ تولد مرد؟ 

تو فکر می کنی سکوتُ فریاد می زنم؟

راستش نه! صدامه که در نمیاد ازبس گریه هامُ داد می زنم! 

می خوام این چند خطُ ببخشم

 به کودکایی که عروسک ندارن

که لالایی رو از بَرَن

ولی باز مامانشونُ خواستن

همونا که باباشون شده ستاره

تو اسمون چشمک می زنه اگه بارون نباره! 

می خوام این چند خطُ  ببخشم

به اونا که شهره بازی ارزوشونه

 چون لبخند زدن تو خونه تنها بازیشونه.

 می خوام این چند خطُ  ببخشم

به اونا که اشک تلخ ریختن تو ماهِ شیرینِ عسل

که تو تمامِ زندگیشون به هم نمیذارن مَحَل.

 می خوام این چند خطُ  ببخشم

 به شمایی که گاهی میشید خیلی تنها

برای اروم شدن پناه می برید به خدا 

و در اخر می خوام

چشمامَ..گوشامُ..قلبم و  حتی وجودمُ

ببخشم به هرچی خواسته ی پاکه! 

اما قلمم بذارید باشه.. چون تنها دوامه!


 
comment نظرات ()