یه مشت حرفهای نگفته. . .

و روزها می گذرد...روزهای کهنه...روزهای پیر...روزهای تکراری...
نویسنده : هدی خانم - ساعت ٤:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱/۱٦
 

اولین بار که فهمیدم چه راحت می شه کسی رو کشت.شبش نخوابیدم!اما می دونی.اولین بار فقط سخته! بعدها حتی راحت کنار جسد هم می خوابیدم...

و وجدانم چه بی خیالمان شده.

***

وقتی گریه کردی.وقتی خیلی گریه کردی...هیچی نگفتم.نمی خواستم خلوتت را از بین ببرم! ولی... وقتی خندیدی...وقتی بلند خندیدی...سرت داد کشیدم که مسخره کردن به جایی نمی رساندت!

***

ازادی ام را از من گرفته ای همانند او که دستانم را قفل کرد و انقدر بر روی لبانم بوسه زد که دیگر فقط با بینی ام می توانستم نفس بکشم...ولی چه فایده! (...)سخن که از بینی نمی اید!

***

به اونهایی که تو کارای دیگران دخالت می کنن می گن فوضول

به اونهایی که از کسی چیزیرو قرض می گیرن تا ابد بدون موافق بودن طرف می گن دزد

 اونهایی که رک و بی پرده حرف می زنن...بیشترم زجر می کشن می گن نویسنده

به اون فرشته های دو رو می گن سیاستمدار

به اونهاییم که به همه چی ربط دارن  ولی حق نظر دادن ندارن...می گن ادمهای مملکت...شایدم ادمک!

اونیم که بی کاره و از اینا می نویسه...فکر کنم منم...شماهم که...؟؟

 


 
comment نظرات ()