یه مشت حرفهای نگفته. . .

راستی مهربونم نذار خاطره ها بمیرن. . .
نویسنده : هدی خانم - ساعت ٥:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٢/٢۱
 

بدبخت وقتی سر میز شام سرت رو با دستهات سفت گرفتی که مبادا فکر کنی...برایت قرص می اورند.

**

اهای دخترهایی که فمینیستی را تا حد اعلا زیر پا گذاشته اید...چشمهایتان را بشویید!خود را در اینه بنگرید...شما هم دخترید...

**

حالم از هرچه نگاهه دلپیچه گرفته!لطفا سطل بیاورید!!

 **

همیشه نوشتن رو دوست داشتم.از کوچیکی نمره ی انشا هایم بیست بوده.اما فرقش با الان اینه که اون موقع مامان بابام می نوشتن برام...حالا خودم!

** 

- سلام شما ایرانی هستید؟

 من-> بله.سلام. – خوشبختم.

– به همچنین.ولی این ایستگاه باید پیاده شم.ببخشید.خداحافظ.

– خداحافظ...

** 

بازهم همان حرفهای همیشگی با عقلی که غبار نادونی سطحش را پوشانده.با دیدی پر از کهنگی...با ذهنی پر از قانون و علامت سووال....

انتظاار داری به جایی هم برسی؟ خواب می بینم؟!

**

بارها از نفرت گذشته ام و عشق را چشیده ام اما حد عشق انقدر بوده که باز به نفرت رسیده ام

** 

نمی شه همیشه عاشقم باشی.باید گاهی هم با تما وجود از من متنفر شوی.چون کسی نتوانسته همیشه عاشقم باشه.حتی مادرم.چون به من گفت امیدوارم بعد دختری همانند خودت داشه باشی. این بزرگترین نفری ها است!

***

 

دلم برای خدا تنگ شده...جای ایمان روی طاقچه نیست...می دانم.می دانم.

 


 
comment نظرات ()