یه مشت حرفهای نگفته. . .

حالا که فکر می کنم خداحافظی به سختیه سلامی که در انتظارمه نیست...
نویسنده : هدی خانم - ساعت ٦:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۳/٤
 

شما فکر می کنید...(حدود 60سال پیش از تولدم) وقتی زن احمد شاه خودش را به دیوانه گی زده بود و ایراندخت با ان چشمان درشتش به پدر خیره شده بود...شاه به چه می اندیشید؟

*هدی باز فیلم دیدی؟

(تماشا کردن تلویزیون یه زمانی یه جور تفریح بود):

کانال۱ اخبار: درباره ی جنگ در عراق.کانال۲ اخبار: درباره ی جنگ فلسطین.کانال۳ اخبار قسمت حادته ها:سیل...کانال۴ اخبار:دخترای فراری امسال دوبرابر پارسال شدند.کانال۵ اخبار ورزشی: یکی از بازیگران با داور درگیر شده.کانال۶ اخبارپزشکی: aids...سرطان و بقیه بیماریهای نا علاج. کانال۷ فیلم پلیسی: هنوز 1دقیقه نگذشته 6نفر مردند حالا 2ساعت فیلم ببین که قاتل کیه.کانال۸ برنامه کودک:ادم فضایی ها به زمین حمله کردند.کانال۹ برنامه کودک:جنگ سگها و گربه ها.کانال۱۰ برنامه ی خانواده:طرز تهیه حلوا به مناسبت ختم و عزا.کانال۱۱ برنامه علمی:طرز ساخت بمب (...)

*اینجور مواقع تلویزیون رو خاموش می کنم .می خوام صد سال سیاه تفریح نکنم.

                                    ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

تو هم همانند او که می گفت؛ شبی به قصه ام گوش می دهی و انگار نه انگار. . .(امیر هوشنگ ابتهاج:امشب به قصه دل من گوش می کنی  فردا مرا چو قصه فراموش می کنی).


 
comment نظرات ()