یه مشت حرفهای نگفته. . .

امتحانا که تموم شد میام.خودکشی نکنید...دپرس هم نشید....
نویسنده : هدی خانم - ساعت ٦:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۳/۱۳
 

_ چند وقت می خوام ننویسم...منظورم اینجاست بیشتر.

_ بهتر!

(و کوله بار بزرگ امید و تلاشم را بسته ام...برای سفری هر چند کوتاه...)

***

اگر من جای او بودم!!!!!. . .واقعا عجب صبری خدا دارد. . .

***

ایندفعه خودخواهیم رو می گذارم کنار...برعکس همیشه که قایمشان می کردم....هر چه ستاره ی ارزوی موفقیت و خوشبختی دارم...(همانهایی که مامان بزرگ می گفت) را تقدیمتان می کنم. 

***

با تمام وجود برای خودم متاسفم...یاد حرفش افتادم.

:هر وقت نیاز به کمک داری یاد ايمانت می افتی.

***

گفت درباره ی او بنویسم.خندیدم.انقدر که اشک از چشمانم امد...اخر من فقط درباره ی او می نویسم!

 


 
comment نظرات ()