یه مشت حرفهای نگفته. . .

تعجب نداشت.خب خیلی وقت بود که دل تنگش بودم.
نویسنده : هدی خانم - ساعت ٤:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٤/۳
 

ـ سرم رو گرفتم بالا :چی؟دو...سه هفته دیگه؟؟

ـ به احتمال زیاد...نظرت چیه؟

(خواستم بگم حالا که فکر می کنم خداحافظی به سختیه سلامی که در انتظارمه نیست). گفتم:اره...خوشحالم.خیلی. . . 

(باور نمی کرد):واقعا خوشحالی؟؟عجیبه...


 
comment نظرات ()