یه مشت حرفهای نگفته. . .

و انگار پارک گیج بود ...درختان به لرزه درامدند و او باز خندید...خندید...خندید
نویسنده : هدی خانم - ساعت ٧:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٤/۱٤
 

حرس گذشته اش را می خورد و در عین حال دوست داشت او را در اغوش بگیرد  و ببوسد...

دخترک هر وقت جواب نداشت می خندید . همانند عروسک با ان چشمان درشت مشکی...بلند بلند می خندید نگو در دلش ارام ارام می گریید.گریه ی بدون اشک شاید نشانه ی خودخواهی است...نمی دانم.

دخترک لبش را جوید....ترسیدم برایش...او قلبش را گم کرده بود ولی  تصمیمش را گرفته بود...

 


 
comment نظرات ()