یه مشت حرفهای نگفته. . .

انقدر به کارهای خودم خندیدم که کم مونده بود دیوونه صدام کنه...
نویسنده : هدی خانم - ساعت ٥:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٤/٢٢
 

فردا شب ایرانم....اونجا که بهش می گن وطن.اون سرزمینی که یه زمانی دلم بدجور واسش می طپید..

حالا اما. . .

***

دلم واسه دو نفر تتگ می شه...یکی که عشقمه...

یکی هم که . . .اسم واسش پیدا نکردم. فکر کنم چون خوده نمره ی بیسته...


 
comment نظرات ()