یه مشت حرفهای نگفته. . .

پای درد دلها نشستم و شنيدم و شنيدم و شنيدم ولی از خودم چيزی نگفتم...
نویسنده : هدی خانم - ساعت ٩:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٦/٢٥
 

امروز چهارشنبه شومی بود! روز پوچی بود و در عين حال پر از اتفاق های خفه کننده...امروز رو دوست نداشتم . هرچند از طلوع آفتابش تا الان چند تا ستاره دارن با دهن کجی بهم چشمک ميزنن لبخند روی لبهام بوده و هست.

دوست ندارم کسی باهام همدلی کنه. دوست ندارم بشنوم که منو درک ميکنن يا قبول دارن و میفهمن ...

برعکس دلم ميخواد سرم داد بکشن; اونقدر که خورد کنن اين غرور لعنتيمو و من راحت گريه کنم. آره اشک بريزم. جيغ بکشم. دستمو ببرم لای موهام و سرم رو بگيرم و سفت فشار بدم. اونوقت يه گوشه بشينم و هق هق کنم تا خواب چشام رو بگيره و با گلوی خشک بخوابم .

اما نه بايد تحمل کرد. گريه؟  مضحکه ...

امروز از اون روزايی بود که چندتا اتفاق جزئی و چندتا اتفاق جدی تر باعث شد ياد هرچی زشتی و پستی هست تو دنيا بيفتی.

امروز از اون روزايی بود که هرلحظه دلم می خواست تو آغوش متکاهام . روی تختم . خودم رو بندازم و زار زار گريه کنم و بعد از حرکت مسخره ای که انجام دادم قه قه بخندم و در آخر همش رو راحت فراموش کنم.

اما امروز به خيالم. ثبت شده بود از قبل . توی سرنوشتم . من هم پذيرفتمش. بغضم کردم ولی گريه نه .

و ياد جمله ايی افتادم :آری. آری. زندگی زيباست.

*فقط شب . يه صداست که ميتونه آرومت کنه . منم آروم شدم . آروم شدم ؟ ... آروم شدم .

از خودم.از تجربه های پی در پی زندگيم.از دنيا و بعضی آدمهای پستش.از خودخواهيام و همه سنگدلی ها که نميدونم دل خودمم شاملش ميشه يا نه ... از همه و همه آموختم جلوی ريزش اشکهای هرچند پر معنيمرو بگيرم.

آن لحظه را دوست ندارم.آن لحظه انفجار که دندانهايم را روی هم می فشارم و گهگداری لبم را گاز ميگيرم . آن لحظه که از خشم يا ناراحتی تمام وجودم می لرزد و سعی ميکنم جلوی خودم را بگيرم . آن لحظه که از عصبانيت بلند بلند می خندم و دوست دارم تا ته دنيا...سر به زير... قدم بزنم:

همان قدم های محکم و تنده بدون مقصد .

***خدا می داند شايد ...

قشنگترين جمله " نمی خوام ببينمت باشه "

با پسوندی چون : " نمی خوام باهات باز خداحافظی کنم "

۱۴ سپتامبر ۲۰۰۵/ نيمه شب/.


 
comment نظرات ()