یه مشت حرفهای نگفته. . .

با تمام وجود.لمس کردن یک حس. مابین دستان را می پرستم. امتحان کنید/.
نویسنده : هدی خانم - ساعت ٧:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٧/۱۱
 

باور کنید.

باور کنید به نظر او عشق مضحک ترین احساس بشر بود.

یه چیزی تو مایه های مرگ...نفرت و بی نهایت چندش اور.

خنده ام میگیرد.حالا خود او . . .

**

ایندفعه سکوت کرد.انگار او هم فهمیده بود بیشتر دوباره و دوباره تجربه کردن را دوست داشتم تا عبرت گرفتن از تجربه های قبلی.

**

چند عکس فوری با ختده کنج لبم که یعنی من هستم.چند خط احوالپرسی.یه بیت شعر همیشگی...و همه را در پاکت جا دادن. ادرس = از من به تو.

فقط همین کافی بود که باز دروغ بگویم که بدون تو هم خوشم.    . . .  تو باور؟؟

**

 راستی...کلمه ی بی اراده واقعا شما را یاد چه می اندازد؟


 
comment نظرات ()