یه مشت حرفهای نگفته. . .

حالا دیگر حتی اگر بخندی.شک می کنم!
نویسنده : هدی خانم - ساعت ٧:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٩/٧
 

دوست ندارم بهش فکر کنم و حالا یاد گرفتم هروقت یادش افتادم سرم را تندتند بتکانم که هرچه افکار اعصاب خوردکننده در ذهنم دارم پخش زمین بشود. انگاه با پا محکم روی انها بکوبم و له شان کنم تا مطمئن شوم نابود شده اند.

***

رسم این است؟ حتما باید به دست او که دلش را شکستی خواسته ات براورده شود؟

*** 

تو به عشقت گفتی اره با چشمهای بسته/این شد بهونه ی دروغ گفتنت خیلی ساده! / حالا بدون من هم به ادامه می گم نه شاید تا همیشه!

*** 

تمام چهره هایی که کشیدم و به دیوار اتاقم اویخته ام:زیر لبشان خال سیاهی دارند/ پرسيد خودت را کشیده ای؟/ جواب دادم "نه" خودم را گول زده ام!/ حالا خیالم راحت است...هر لحظه غریبه ای با نگاهش دنبالم نخواهد کرد!

*** 

وقتی همه ی دنیا رو سیاه و تیره ببینی...یعنی خیلی خودخواهی! چون فقط پاکی و سپیدی خودت رو قبول داری!!  اما حالا بلعکس...همه جا سفیده وقشنگ...تصورکن!چقدر تو سیاه می شی!اره...سیاه.

*** 

راستی...انقدر خودت را خسته نکن من عوض بشو نیستم!

*** 

پرسیدم حالا تو شدی وکیل اون؟/ جواب داد:اره چون بی گناها وکیل لازم دارن! گناهکارا خودشون تنهایی هم بلدن دروغ بگن!

*** 

دلم برایت تنگ شده. دیگر حتی خودت نیستی! شایدهم من دیگرخودم نیستم.چون دوست ندارم...ان کسیکه...می پرستیدم!

***

مراببخش شاید هنوز به بهانه ی کوچک بودن...نمی دانم!دست من نیست! محبت نگاه ملتمسم را پس می زند در حالیکه غرور مرا سفت چسبيده است!

***

به بهانه ی اینکه هیچ چیز سرجای خودش نیست اخم کردی.حتی نگذاشتی حرف بزنم!اما حالا می گویم:همه چیز سرجای خودش است عزیزم.این تو هستی که گیج می زنی!!

***

گفت:صادقانه بگو.یه ذره دوستم داری یا خیلی؟! / گفتم:یه ذره.خودش خیلیه.نه؟

*** 

_ ا چراغ نارنجیه...قرمز شد(...) حالا سبزشد.برو!

_ نه صبرکن.شاید رنگای دیگم داره...

_ !!!


 
comment نظرات ()