یه مشت حرفهای نگفته. . .

حتی نگاهمم نمی کرد.
نویسنده : هدی خانم - ساعت ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱٠/٧
 

بوی قهوه ی تلخ.بوی تند ادکلن مردانه.بوی دود سیگار.بوی لباسهای نو.بوی واکس کفش و بوی...پول! خواستم بالا بیارم ولی منتظر ماندم. با تمام غرورش همه ی دندونای سفیدش رو ردیف کرده بود و می خندید!حتی نگاهمم نمی کرد.فکرکردم شاید مفت با چشمهایش حاظرنباشد کسی را نگاه کند! با حرکت سرش موهاش رو عقب انداخت و لحظه ای به چشمانم نگاهی انداخت و گفت من چه کسی رو دوست دارم؟؟من؟؟ . . .سوال خوبیه!خودم رو! 

همین!به همین سادگی نشان داد تمام وجودش الوده شده به زهری به نام **خودخواهی**

 


 
comment نظرات ()