یه مشت حرفهای نگفته. . .

حرفهای نگفته شده ولی نوشته شده.
نویسنده : هدی خانم - ساعت ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱٠/٧
 

نشسته بودم جلوی تمام کاغذهای نیمه سیاهم .جلوی تمام حرفهای نگفته شده ولی نوشته شده...و فکر می کنم.نه به نوشته ها...به کاغذهایی که روزی سفید بودند!

جایی خوانده بودم*عمر کاغذ سپید با هرکلمه ای که می نویسی کوتاه می شود.* و چه شرمگین شدم .من چه خودخواهم!که برای دل می نویسم و همچنان می کشم.ایا قاتلم من که می گیرم سپیدی را از صفحه های دفترم؟!

ــــــ

تمام قصه ها با این جمله شروع می شه:*یکی بود یکی نبود*  قصه ی من هم همینطور.. .یه زندگی بود.یه نگاه.یه دل کوچک.شاید یه دیدجدید به دنیا. با وجود اشکهایم فکرکردم دیگه نمی بینم!ولی...نوشتن به من زبان جدیدی رو اموخت...حرف زدن فقط با دل یا ازدل.


 
comment نظرات ()