یه مشت حرفهای نگفته. . .

راستی چرا۱...۲...؟؟؟
نویسنده : هدی خانم - ساعت ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱٠/٧
 

۱.همه خوشحال بودند و می رقصیدند.بوی عطر و دود سیگار و غذا حالم را بهم نمیزد!بوی گَنده مرده بود...بوی ایمان مرده!   شاید هم زنده ولی کپک زده.

۲.حق داشت!شاید من زیاد بزرگش کرده بودم...اگرواقعا غمگینم که گریه نباید کرد...تا حرمت غصه ازبین نرود!

ــــــــ

ا.دوست دارم ها همانند کاغذدیواری اتاقت تکراری می شوند و تو هنوز هم خوش خیالی.../ راستی چرا ثابت کردی که خوب نیستی؟این صداقتت رو نشون می داد یا پستی تو رو؟

۲.کمکم می کنی؟کمکم می کنی هرچه دیرتر به تو برسم؟! من می خوام لحظه لحظه ای که دنبال خوشبختی هستم رو با تمام وجود حس کنم.


 
comment نظرات ()