یه مشت حرفهای نگفته. . .

اونی که می خواست...
نویسنده : هدی خانم - ساعت ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱٠/٢٠
 

ــ بیا این برای تو.

ــ اِ!مرسیی!بازش کنم؟!

ــ اره.

ــ اهان.

ــ چیه؟باز نمی کنی؟ اره می دونم...همینطوریم معلومه چیه.

ــ مممم.بیشتر معلومه اونی که می خواستم نیست!

ــ !!!

(sale no mobarak)

***

ــ همه ی عکس ها قشنگ شدند هدی به جز اونا که تو توشی!

ــ معلومه چون تنها عکسهایی بودن که من نگرفتمشون!!

***

به او گفتم برای اینکه راحت تر تصمیم بگیری باید زاویه ی دیدت رو تغییر بدی و بعد واسش توضیح دادم که:وقتی بینیت رو بچسبونی به تنه ی درخت وسط باغ که از زیبایی های اون باغ لذت نمی بری!باید بری عقب!عقب تر! فقط مواظب باش از پشت نیفتی!!

***

همه چیز در روح زمان ثبت می شود...

-همه چیز؟؟؟

***

-هدی می شه انقدر اینه رو نگاه نکنی؟!

-اینه؟؟نَه نَه!خودم رو نگاه می کنم.

-؟؟!!

***

دوباره اتاقم خالی شد و من دیوانه...صدای ضبطم راکمی بلند می کنم تا کسی تنهایی خندیدنم را نشنود.نورکم چراغ مطالعه به صورتم خورده.تصویرم در اینه ی روبرویم منعکس شده و من اواز می خوانم.../هیچکس نبود تا بگوید هرگز اینکار را تکرار نکنم/.

-هدی!چرا اینه ات شکسته؟!

-هان؟مال من؟امممم...فکر کنم صدای ضبط زیاد بوده...

-؟!؟!؟!؟!

***

 اگه رفتی.پس چشمان منتظر من چرا؟؟...چه زود دیر می شه!


 
comment نظرات ()