یه مشت حرفهای نگفته. . .

شب های طولانی.
نویسنده : هدی خانم - ساعت ۱۱:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱٠/٢٧
 

یه اهنگ رو زمزمه می کرد:زبونش رو می چسبوند به دندونای جلوش و این کار رو چندبار تکرار می کرد و بعد با انگشتهای باریکش روی سیم گیتار می زد و اهنگی از گیتار... به نظرم خیلی قشنگ بود!چشماش رو می گم!!

ـــــــــــ

باتمام غرورش کناری نشسته بود.با خنده ای به تلخیِ قهوه ای که می نوشید و گفت:باید هر روز فکر کنی اخرین روز زندگیته و کاری رو انجام بدی که خیلی دوست داری.البته شرطش اینه که درست باشه!(فکرکردم او هم دارد با نوشیدنِ قهوه همان کاررا انجام می دهد که می گوید...) از کیفم تکه شکلاتی برداشتم و نشستم کنارش . . .و با لذت ان را خوردم.

ــــــــــــ

ما ادمک های این سرزمین خودمان را با اُمیدهایِ واهیِ هرشبمان...وجود یا وجدانمان را گول می زنیم! تا با این به اصطلاح امیدها و ارزوهای پوچ و دیوانه وار که:بدون او هم می شود زندگی کرد/ یا اگر مرا فراموش کرده چرا من نه؟/یا اینکه با وجود گناهها هم می شود به زندگی ادامه داد/ یا ما خوشبختیم یا خوشبخت تر از ما کسی نیست/ یا چرا نگرانی؟با لاخره عمر روزی به پایان خواهد رسید...

شب های طولانیمان را به روزهای هرچند تکراریمان می رسانیم.


 
comment نظرات ()